شلمچه محل وصل زمین به اسمان......شماره 6 شهادت کریم اصغری و....


شهید کریم اصغری
منورها تمام شب رو قدم به قدم، خاکریز به خاکریز بالای سر بچه ها بودند. هنوز چند تای اولی خاموش نشده دوباره آسمان مثل روز روشن میشد و بیابان شلمچه و نخلستان های اطراف از پشت تاریکی نمایان میشدند. حالا کم کم نورشان بی رنگ شده بود و انگار که اصلا نیستند. با روشنی صبح صادق رنگ باخته بودند اما هنوز بودند! پشت هر کدوم از این شلیک ها سربازی نشسته بود و معلوم بود که سوزن سربازای عراقی که تا صبح پای قبضه ها نشسته اند و دستور دارن هر یک خمپاره که داخل لوله می اندازد یک منور هم چاشنی اش کنند گیر کرده بود و قاطی کرده بودند و نمیدیدند که صبح شده! شاید اصلا اونا روشنایی رو نمیدیدند و یا دوست نداشتن ببینن! و هرچقدرکه گلوله منور رو به آسمون پرتاب میکردند کورتر میشدند. شاید اصلا سربازان کور بودند!! چشماشونو میبستن و پرتاب میکردن و حساب کار از دستشون رفته بود. گلوله های خمپاره هم شب گذشته از منورها عقب نمونده بودند و سراسر شب را دریده و شکافته بودند. بی سیم چی گردان در تلاش بود تا اعلام موقعیت کند. لودرها هم از راه رسیده بودند و بی درنگ در حال ساختن خاکریز و تثبیت موقعیت وایجاد جان پناه بودند. جان پناهی برای بالهای شکسته و پرستوهای جا مانده که در نبرد نابرابر شب شلمچه، شب گم شده در زیر انوار سرخ شهیدان، شب محکوم به روشنایی، روشنایی نور بی حیای منورهای صدام پیش رفته بودند و حالا باید دمی به نماز می ایستادند. هر طرف را نگاه میکردی چهره نوجوانی را میدیدی که در میان بزرگترها و دوشادوش همرزمانش با تنی خسته و روحیه ای سراسر حماسی در حال تردد بود. عده ای در طول مسیرشب، آنجا که سوت خمپاره ای ما را برای لحظه ای زمین گیر میکرد، همان جا درست جایی که خمپاره زمین می نشست و راه گریزی نبود برای همیشه آسمان گیر شده بودند و همراه با امواج انفجارها پرواز کرده تا ادامه مسیر را به ماندگان بسپارند که تا دنیا دنیاست در غم فراقشان بسوزند! حالا غم سوزناک فراقشان بود که در این نخلستان دل مشغوله دوستان شده بود و به وضوح در چهره بچه ها خودنمایی میکرد. گاهی هم از زبانشان شنیده میشد که با مویه و سوز نامشان را میبردند و نحوه پرپرشدنشان! در کمترین زمان ممکن خاکریزها درست شدند، وحالا وقت آمار گیری بود و این فقط بعهده فرماندهان نبود، بچه ها هم آموخته بودند که باید بعد از هر حمله در آمار دادن تیز و با هوش باشند و البته در صحنه آموزش از پس این کار به خوبی بر آمده بودند، اما اینجا کمی متفاوت بود، یه جور دیگه ای بود، اینجا چرا آمار درست از کار در نمی اومد؟ عده ای نبودند، کم بودند، اما کجا بودند؟ روی بال کدام فرشته بودند و در کدامین نقطه کهکشان آرمیده بودند؟ این رفقا چرا با ما نیستند همین دیشب بود که داخل کانال با هم در حال خوردن شام بودیم، سر یک سفره! پس این مهدی کجاست؟ محمد چرا نیامده؟ این آمار گیری ظاهرا گیری دارد. یک آمارگیری معمولی نیست! یک خروار نمک است انگار! که کیلو کیلو به زخم دلهایمان می نشیند! و اشک از دیدگان سرازیر میشود، چقدر درد دارد این پیروزی ! ....... لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید












خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.