اطلاعیه

با سلام خدمت دوستان عزیز و بازدید کننده های گرامی مخصوصا باز دید کننده های استان و خاصه شهر شهید پرور و زادگاه عزیزم دانسفهان ادامه خاطرات کربلای 5 روز جمعه تقدیم میشود و از این پس هر هفته 2 قسمت از خاطرات آن روزهای به یاد ماندنی حماسه و ایثار تقدیم حضور خواهد شد مضافا اینکه بزودی قرار است پایگاه شهید رجایی دانسفهان لیست سالگرد کلیه شهدای دانسفهان را در اختیارم بگذارد تا در هر سالگرد دلنوشته هایی در مورد همان شهید والا مقام مورد نظرتقدیم شود به شرط بقا ان شاء الله

               سبک باران خرامیدند و رفتند


                       


عجیب ترین مر گ های جهان

بیماری، ، حادثه. همه این موارد تا به حال جان بسیاری از مردم دنیا را گرفته است. اما گاهی، اتفاقات بسیار کوچک و ساده می‌توانند باعث شوند یک نفر به عجیب‌ترین شکل ممکن جان خود را از دست بدهد. این افراد از آن دسته کسانی هستند که شاید در زمان زندگی انسان‌های مشهوری نبودند اما به‌خاطر نحوه مرگشان در دنیا به شهرت رسیده‌اند.

عجیب ترین مرگ ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

امان از دست این ادم دوپا

امان از دست این ادم دوپا !!!!



مشاهده تصاویر عجیب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

هرچه میخواهد دل تنگت بگو این پست صرفا جهت نظرات و پیشنهاداته

 


    


                  

 

                   

 

                  


 

عکس های بیشتر در ادامه مطلب

                   

 

 

 

 

                                  شکلک های محدثه

 

 

 

 


 


 

 

   
             

ادامه نوشته

شلمچه محل وصل زمین به اسمان ...........قسمت دهم


   قسمت دهم 


همزمان با اخرین ناله های امیر رحیمی نوجوان شانزده ساله شالی دو نفر از پرستوها نیز پر گشودند و تعدادی هم بالهاشان شکسته شد ! انها گرچه خیز گرفته بودند اما خمپاره درست در جایی فرود امده بود که همان ها نیز با خیز پنج ثانیه در انجا  فرود امده بودند! در میان گرد و خاک عظیمی که به پا خاسته بود این صدای امیر بود که مدام تکرار میشد" ای وای پی ام " ای وای خدا " ای وای چش ام ابر اومه خدا " چنان این ناله های فریاد گونه درد ناک بود که دل بچه ها از جا کنده می شد و هر کس سعی میکرد زودتر از بقیه خودش را به انجا برساند و به فریادش برسد اما زمانی گرد وخاک ها فروکش کرد که امیر با یک دستش پوست و گوشت اویخته شده دور چشمانش گرفته و میکشید وبا دست دیگر به زمین میکوبید و به خود می پیچید و فریاد میکرد تا اینکه از شدت درد بی هوش شد وهم خودش ارام گرفت و هم دل ما ! و همه یک لحظه گمان کردیم شهید شده است اما نه ، هنوز قفسه سینه اش بالا و پایین میشد ! خون چنان تمام بدنش را پوشیده بود که امدادگر با گریه فریاد میکرد اخه من اینو چیکارش کنم ؟

                               


                              

                     امیر رحیمی اندی قبل از حماسه کربلای 5

امبولانس گردان در حالی که تمام بدنه و شیشه هایش گل مالی شده بود به راه افتاد و امیر آخرین دیده هایش از دنیا و آخرین تصویر بزم دوستان دلاورش و آخرین تصویر رگبارهای بی امانش را در دل پر دردش ذخیره کرد وبا خود به یادگار برد و به پیچ و خم زندگی سپرد تا در مسیر سبز مقاومت و ایثار سندی محکم مقابل دنیا پرستان بی درد باشد. اندی پس از رفتن امیر خبر خوشی شنیدیم مهمات و موشک ارپی جی فراوان ی  از را رسیده بود وحالا رعایت هر پنج دقیقه یک موشک  پرتاب کردن معنی نداشت واز طرفی دشمن پشت خاکریزهایش در حال جابجایی بود وباید ارپی جی زنان گردان درسراسر خط حماسه می افریدند ،بهمراه حمید جعفری و عزیز الله قبضه های ارپی جی را بدست گرفتیم و با فرمان حسین صلح جو تمام خاکریز مقابل و سنگرهای روی انرا چنان پی در پی و بی امان به موشک بستیم که عباس و رضا از پس اماده کردن موشک بر نمی امدند ، کوچکترین جابجایی را هدف قرار می دادیم طوری که سراسر خاکریز دشمن یک پارچه دود و گرد و خاک شده بود و از رگبارهای دو شکاچی بعثی هم خبری نبود و انگار حقش را دریافت کرده و به درک واصل شده بود ، بغض گلویم را گرفته بود و نمی توانستم گریه کنم ، بعد از ولی الله " من و حمید وعزیز الله  بزرگتر این بچه ها بودیم و اگر کم می اوردیم دیگر کار تمام بود و روحیه نو جوان ها از دست می رفت !

گوش هایم دیگر چیزی نمی شنید وانگار گوشی تلفن خرابی به ان وصل شده که مدام سوت تیز و ازار دهنده ممتد میکشد حتی سوت خمپاره میهمان را نمیشنیدم و" وقتی بچه ها خیز می گرفتند تازه متوجه می شدم خمپاره ای در راه است و اصلا هم دلم نمی خواست خیز بگیرم، یاد کریم اصغری و ولی الله و امیر ازارم می داد چقدر جایشان خالی بود انجا گر چه خط دشمن را سرلسر دود واتش کرده بودیم اما دلتنگی همچنان ادامه داشت وهیچ چیز اراممان نمی کرد وپس از سالها هنوز هم دلتنگ اون بچه ها هستم و شاید اگر الان ولی الله زنده بود زیر برگ برگ این نوشته ها در میان کامنت این دوستان صدای خنده هایش را میشنیدم و در این دلمشغولی ساده شریک می شدیم اما دریغ و درد که خیال و حسرتی بیش نیست ! واو با دوستان شهیدش در کنار عزیزترین بندگان خدا و در میان عباد صالح خدا در ناز و نعمت بهشت خرامیده است و ما ........

                            https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQyKcXO83B_7Hru3g64BKCam8RhleiQtPjPv6FI2VI7u47UJO5h7Q

این وضعیت تا غروب ادامه داشت و لشگر بز دل 11 عراق در حال جا بجایی بود و این نشان از ترس و وحشتی بود که در طول چند روز عملیات پی در پی نیروهای اسلام به جانشان افتاده بود ، مرتضی توکلی فرمانده دلیر گردان ، زحمات طاقت فرسای بچه ها را آفرین و درود گفت و خبر از جابجایی گردان به سمت گوشه دیگری در مقابل لشگر 11عراق خبر داد و باید اماده می شدیم تا حرکت کنیم واین منوط به ان بود که دستور  از فرمانده لشگر ، شهید احمد کاظمی داده شود .

بچه های گردان جایشان را به نیروهای ابهر دادند و در یک ستون که انگار کوتاه تر از دیشب شده بود به راه افتادیم ، شب سفره سیاهش را به شلمچه کسترانیده بود و دوباره منورها به جنگ با او امده و تمام بیابان های شلمچه دوباره روشن شده بود احساس گرسنگی کم کم بچه ها را وادار کرده بود کیسه های نان و تنقلات را بگشایند و باز هم نامه ، نامه دانش اموزی که با پاره کردن  قلکش و ارسال این بسته های کوچک به جهاد با دشمن امده بود  به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و درود بر رزمندگان سلحشور جبهه ها من دانش اموز ولی الله ......  .....ادامه دارد

       


شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم اشك و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام
شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام
شب و ناله‌هاي نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر مي‌كنم درد را
كه آتش زند اين دل سرد را
بگو بشكفد بغض پنهان من
كه گل سرزند از گريبان من
مرا كشت خاموشي ناله‌ها
دريغ از فراموشي لاله‌ها
كجا رفت تأثير سوز و دعا؟
كجايند مردان بي‌ادّعا؟
كجايند شور‌آفرينان عشق؟
علمدار مردان ميدان عشق
كجايند مستان جام الست؟
دليران عاشق، شهيدان مست
همانان كه از وادي ديگرند
همانان كه گمنام و نام‌آورند
هلا، پير هشيار درد آشنا!
بريز از مي صبر، در جام ما
من از شرمساران روي توام
ز دُردي كشان سبوي توام
غرورم نمي‌خواست اين سان مرا
پريشان و سر در گريبان مرا
غرورم نمي‌ديد اين روز را
چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را
غرورم براي خدا بود و عشق
پل محكمي بين ما بود و عشق
نه، اين دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود
من از انتهاي جنون آمدم
من از زير باران خون آمدم

از آن‌جا كه پرواز يعني خدا
سرانجام و آغاز يعني خدا
هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!
سكوت شما پشت ما را شكست
چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟
نداديد آبي به لب تشنه‌ها
نرفتيد گامي به فرمان عشق
نبرديد راهي به ميدان عشق
اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد
چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟
خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد
زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد
كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها
كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها

  لطفا فقط بزرگسالان ادامه مطلب را ببینند


شکلک های محدثه

ادامه نوشته

شلمچه محل وصل زمین به اسمان ...........قسمت نهم


         

                                                      قسمت نهم


امبولانس حامل مجروحین گردان یا زهرا ساعاتی مانده تا رسیدن خورشید به وسط اسمان شلمچه حرکت کرد و دلهای نگران بچه های دانسفهان را نیز در پی خود  برد! حالا بعد از جواد لامعی و اکبر زارعی این شهید ولی الله درزی بود که جسمش با بال و پر شکسته به سمت نقاهتگاه اهواز رهسپارشده  و دلهارا با خود خرامان می کشید و میبرد اما دل پر درد ونگرانش، همچنان اینجا پشت همین خاکریزها در کنار بچه های نوجوان دسته  جا مانده بود همراه عزیزاله به موقعیت برگشتیم ، نگاه مجتبی و عباس و رضا حاکی از این بود که ته دلشان خالی شده و رنگ صورتهاشان انگار پریده بود حمید جعفری همچنان پشت خاکریز نشسته لوله قبضه ارپی جی هفت را به میان چانه و شانه گیرانده و ناراحت است در اعماق خیالش شاید به این می اندیشید که نفر بعدی چه کسی می تواند باشد! فره چرا ماتم یون بی گیره تی برا دونس بجین ؟(چرا ماتم گرفته اید برادران دانسفهانی ؟) این صدای عزیزالله عظیمی بود همراه با خنده وبلند بیان میشد! باران خمپاره ها انگار تمامی نداشت و هر چند دقیقه یک بار در اطراف خاکریز به زمین می نشست ، و بچه ها چنان خیز می گرفتند که گویی با شکم  به داخل استخر شیرجه می روند! حسین صلحجو معاون گردان در میان دود و اتش و ترکش سر وکله اش پیدا شد جوانی نه زیاد کوتاه با صورتی گرد و ابروانی به هم گره خورده چابک و راسخ که هر وقت او را می دیدی لباس هایش خاکی اما منظم و گرت کرده با گام هایی جدی و محکم که هر لحظه میتوانست تمام خاکریزهای نوار مرزی را یک نفس بدود ! همان پایین خاکریز ایستاد و گفت هر پنج دقیقه یک موشک ارپی جی بیشتر به طرف خط دشمن پرتاب نکنید مورد خطابش به من و حمید جعفری و عزیزالله بود، این را گفت و رفت !

                

    از راست مرتضی درزی (نویسنده وبلاگ) وحسین صلحجو معاون گردان یازهرا "این عکس دوسال بعداز کربلای 5 در کردستان بانه گرفته شده است 


پشت خاکریز جایی که اب ها ی راکد همزمان با انفجار خمپاره ها مثل فواره به هوا میپاشد، انگار زمین ناله میکرد ، نخل های اطراف نهر تماما بی سر شده بودند باران خمپاره ها گاهی شدت می گرفت و گاهی کم می شد ولی هنوز خبری از پاتک نبود ، سر را که از خاکریز بالا می اوردی رگبار دوشیکای عراقی ها که کمتر از 50 متر با خاکریز ما فاصله داشتند نگاهت را می شکافت و زمین گیرت میکردند ، حالا که ولی الله رفته بود بچه های دانسفهان در لابلای خاکریزها در حالی که هر لحظه منتظر حادثه ای بودند در تب و تاب و گاها شلیک پاره رگباری به سمت خاکریز دشمن بودند، امیر رحیمی نو جوان شالی عشق رکبار بستن را داشت هر از گاهی دزدکی بلند میشد و یک رگبار میگشود و می نشست ، او لحظه های اخری بود که چشمانش قادر بودند دنیا را ببینند !! سوت یک خمپاره ای دیگر مثل قاصد بدخبر، از بالای سرمان ظاهر شد همه خیز گرفتیم اما امیر ذر حال رگبار بستن با کلاش بود فرصت نکرد بخوابد ،ثانیه هایی بعد درست بالای خاکریز همان جایی که امیر ایستاده بود کمی جلوتر خمپاره عجول و بی ملاحظه سوغاتش را به هوا پاشید ، ترکش ها مثل سرعت برق با صدایی شبیه صدای چرخش دریل از بالای سرمان گذشتند اما یکی از ان ها به چشم راست امیر گیر کرد و هر دوچشمان زیبایش را درید و با خود برد ، ای خدا چش ام ابر اومه سرم بترکست ، این فریاد امیر بود که شنیده شد و مثل سرو سبز. به زمین افتاد یعنی ای وای خدا چشام در اومد سرم ترکید .....ادامه دارد

              

                           امیر رحیمی جانباز 70 درصد شالی

  مریض تخت سیزده
امروز دوباره تب کرد
بیچاره سرفه می‌کرد
با گریه روز و شب ‌کرد
لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس می‌کشید
انگار مرگ و بازم
جلوی چشماش می‌دید


قرص و سرنگ و کپسول
غذای هر روزش بود
هوای سرد اتاق
از آه و از سوزش بود
سرفه کن و پس بده
تموم غصه‌هاتو
به من بگو بسیجی
تموم قصه‌هاتو

توی اتاق روی تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لبای خستش
فقط خدا خدا بود
یه روز می‌رفت آی سی یو
یه روز می‌رفت آزمایش
دیگه حتی تو هفته
یه روز نداشت آسایش


می‌گفت نیار هی اینجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه دیگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول

بسه دیگه پرستار
من که یه روز می‌میرم
یه روز توی این اتاق
مرگ و بغل می‌گیرم
به من می‌گفت دعا کن
تا خوب بشم یا شهید
آخرشم بی‌خبر
از تو اتاق پر کشید

رفت و تازه فهمیدم
کی بود، چی شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
یه شب پیش خدا رفت
غروب جمعه بود که
رفتم بهشت‌ زهرا (س)
از یه نفر پرسیدم
گفتم: سلام هی آقا    (زنده یاد ابوالفضل سپهر)

               


جای برادران غیورم چه خالی است


          


بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد

 تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

 چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد

 همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد

 با عشق بگو سر به سر دل نگذارد

 طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد

 گفتیم دمی با غم تو راز نهانی

 عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

 سوز جگرم سوخته دامان دلم را

 آهی که کشیدیم در آیینه  اثر کرد

 یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه

 چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد

 بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم

 همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد

 باید به میانجی گری یک سر مویت

 فکری به پریشانی احوال بشر کرد

 

             

                   اینک که شهر شعله ور بی خیالی است

                       جای برادران غیورم چه خالی است

                           جای برادران غیوری که بعدشان

                    این شهر در محاصره خشکسالی است

                       بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند

                       رد عبور صاعقه شان این حوالی است

                        من حرف میزنم و دلم شعر می شود

                        در واژه های من هیجانات لالی است

                     طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند

                         تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

                        آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی

                            چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

                    بر من چه سخت می گذرند این غروب ها

                               جای برادران غیورم چه خالی است

           

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :


وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی

 

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شودآی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

 

ناگهان

چقدر زود

                                                          
دیر می‌شود!

     

خبرنگار خارجی:

اگر هواپیمای اسرائیلی وارد خاک ایران شود و 10 بمب خود را بر روی شهر شما بریزد با چه می خواهید این هواپیما را منهدم کنید

  

سرلشکر جعفری:

مهم نیست هواپیما چند عدد بمب و کجا می ریزد مهم اینست که موقع برگشت این هواپیما، اسرائیلی وجود نخواهد داشت که در آن فرود بیاید...






شلمچه محل وصل زمین به اسمان ...........قسمت هشتم

    
                     

                    

        شهید حسین درزی ، تاریخ شهادت 16بهمن ماه 1359 که بیشتر از یک ماه نتوانست غم فراق همرزمانش محمد و محمد باقر درزی را تحمل نمایدو به دوستان شهیدش پیوست سومین شهید دفاع مقدس  در شهر دانسفهان روحش شاد و یادش گرامی باد   

                     

                        


شهید حسین انصاری متولد 1332 ودر تاریخ 27 خرداد سال1364 ترور بدست منافقین در سحرگاه ماه مبارک رمضان 64 در هنگام وضو برای نماز صبح و هنوز خستگی نبرد در میمک و جنوب و دهلران را به تن داشت که تیر نفاق چندان امانش نداد و به دوستان شهیدش پیوست یادش گرامی باد . در  روزهایی که مصادف با  سالگرد شهادت شهید حسین درزی و یادمان شهید حسین انصاری در دعای ندبه دانسفهان بود، شایسته تر ان بود که در مورد خاطرات و نحوه شهادتشان می پرداختم ولی چون در زمان شهادت  حسین درزی(بهمن 59 ) بنده دانش اموز راهنمایی بودم و شخصا سعادت همرزمی با ایشان را نداشتم لذا ادامه خاطرات کربلای 5 را می نگارم در مورد رفیقم شهید حسین انصاری یک پست جداگانه خواهم نگاشت و در مورد این سرداران شهید حسین ، محمد و محمد باقر درزی  نیز ، به زودی خاطراتی از زبان همرزمانشان حاج یدالله درزی و حاج فرج الله فصیح رامندی وحاج یوسف قموشی و برادرانش اکبر اقا و قربان درزی و پسر عمویم حاج علی درزی رامندی پست خواهم گذاشت به شرط بقا ان شاالله

 

                 

                            زمنده ایرانی در حال شلیک با دوشکا در عملیات کربلای 5

                                 قسمت هشتم خاطرات کربلای 5



سوت دلخراش خمپاره 120 درست بالای سرمان به گونه ای که فکر میکردیم الان وسط سنگرمان خواهد افتاد، ما را زمین گیر کرد و در چاله سنگر ، خیز گرفتیم. اما شهید ولی الله چاله ای در دسترس نداشت ، صدای انفجار مهیبی از پائین خاکریز به هوا خاست و عباس و رضا و امیر ومن مثل موج زلزله به هم خوردیم اما از این خمپاره فقط همین دلهره نصیبمان بودچرا که چاله سنگر ان اندازه گود بود تا بتواند مانع برخورد ترکش به ما بشود ! همزمان با صدای انفجار که نه ، اما  ثانیه ای بعد از ان صدای شهید ولی الله که حاکی از درد شدید بود به گوش رسید ، آی دده بمردیم !! سرا سیمه از سنگر برخاستیم و هنوز ترکشهایی که بطرف اسمان رفته بودند تازه به پائین می امدندو صدای جزجز سرد شدنشان  ، هنگام برخورد با آبی که پشت خاکریز راکد شده بود به گوش می رسید،این نوع ترکش ها معمولا کم خطر به نظر می رسیدند اصلا  ترکش ها ترس چندانی نداشتند،این صدای سوت خمپاره ها بود که دل ادم را از جا می کند و به هم می ریخت ،و هر لحظه احساس میکردی الانه که تکه تکه بشی و هنگامی که خمپاره در زمین منفجر میشد دیگر تمام بود و از بلاتکلیفی در می امدی ،حالا یا زنده می ماندی یا زخمی و یا پرواز! قامت فرمانده دسته در پس فروکش شدن گرد و خاکهای ناشی از انفجار نمایان شد ، از همه ما سالمتر بود و یا مهدی سر می داد ! انجا پائین خاکریز در سرا بالای کف خاکریز لم داده بود انگار به متکایی تکیه داه است ،  ما از دو چیز وحشت کرده بودیم هم از صدای مهیب انفجار در دو قدمی سنگرمان و هم ازفریاد "ای دده ی فرمانده " و حالا با دیدن ولی الله که  داشت می خندید خیالمان راحت شد ،دریافتیم که نباید چیز مهمی باشد اما با اشاره دست پایش را نشان میداد ، {ساق پایش را) و قادر نبود برخیزد ! ، میگفت فکر کنم قطع شده باشد !! ولی اینچنین نبود ، ترکشی به بزرگی یک گردو درست بین منتهی الیه گرت شلوار و لبه پوتین ، بین گرت شلوار و لبه پوتین!  چنان جا خوش کرده بود که گویی یک نفر با سلیقه خاصی ترکش را در انجا کار گذاشته و حتی ذره ای خون از پایش نمی چکید، اما از به خود پیچیدن ولی الله و خنده های زورکی اش میشد عمق درد را تخمین زد او تلاش میکرد که صدای ناله ای سر ندهد مبادا روحیه بچه ها خراب شود  مجتبی الله وردی امدادگر دسته حالا باید اینجا خودی نشان می داد باند و گاز استریل و بساطش را استادانه پهن کرد و در حالی که دستانش می لرزید اماده بستن پای ولی الله شد.او از شب گذشته در این چند ساعت زخم های بی شماری را  بسته بود و حالا نوبت هم ولایتی اش ولی الله بود و اینجا به جای اینکه سنگ تمام بگذارد دستش می لرزید شاید به خاطرحس قرابتی بود که نسبت به او  داشت ، ! عباس درزی از غافله عقب نماندو نمکی انداخت وگفت اول باید ترکش را دراورید بعد از آن زخم را بپیچی و یکی دیگر از بچه ها گفت اره نیمه بیشر ترکش بیرونه اول باید اونو دراورید مگه نمی بینید حتی خون هم نمی اید !! راست هم میگفتند به ظاهر فکر میکردیم این ترکش نباید عمق زیادی داشته باشد! نداشتن خونریزی به این فرضیه کمک میکرد که سطحی باید باشد  طفلک امداگر حنایش زیاد رنگی نداشت و به نظرات همرزمانش گوش جان می داد خب حقم داشت همش  چند روز دوره امدادگری گذرانده بود مگر؟ از قیافه اش معلوم بود که در تردید است چون در برابرنظرات بچه ها نمی توانست چیزی را رد یا تایید کند ، وگیج شده بود ودر این بین  گیر کرده بود ! دوباره خمپاه فسفری سر و کله اش پیدا شد و بچه های نوجوان را در حالی که با حس مسولیت فاحشی دور فرمانده جمع شده بودند متوجه خود کرد ،وبا اشتیاقی دوباره به دود فسفری که با رنگ زیبا به هوا بر میخاست نگاه می کردند و از جرخ خوردن دود در اسمان که مثل دود کوره اجر پزی به هوا بر می خاست لذت می بردند ! (ددم وای، الون نانی شروع میکرنده ) این صدای ولی الله بود که از زیر تیغ مجتبی به گوش میرسید یعنی ای داد الان دوباره خمپاره ها باریدن میگیرند ! عزیز الله عظیمی شالی از راه رسید و محکم گفت نه اقا جان چیزی نیست که " نصف ترکش که مثل دم خروس بیرونه بکشید دربیاد و ببندید دیگه مگه امامزاد اس دورش جمع شدید اگه الان یه خمپاره دیگه بیاد که هر چی برا دونسبجه از بین میبره ! و خنده ولی الله به نشانه تایید بلند شد عزیزالله بی درنگ سر نیزه را از غلاف بیرون کشید و استادانه و با حس دانش و اعتماد به نفس بالا  توام با خنده ای که سعی می کرد آنرا از دیگران مخفی کند  ، لبه انرا به زیر ترکشی که نصفش بیرون مانده بود انداخت و  سریع مثل جراحان زبر دست، ظرف کمتر از چند ثانیه با نهیب ترکش  طرف هوا پرتاب کرد صدای نعره فرمانده دسته چنان به هوا خاست که عزیزاالله کم مانده بود قالب تهی کند خون مثل سر گوسفند فواره زد و ولی الله یادش رفت که فسفری چی بود ! چی شد ! فقط با صدای بلند عزیز الله را خطاب قرار داد که فره .....چالگ بکوشتی !! یعنی برا چالگ کشتی منو !  مجتبی حالا دیگه معمایش حل شده بود و سریع در حال پانسمان پای ولی الله بود لحظه ای بعد در حالی که من سمت راست و عزیزالله سمت چپ زیر شانه هایش را گرفته بودیم به طرف نهر اب کنار جاده در حرکت بودیم که تازه خمپاه ها باریدن گرفتند ، در اولین سوت خمپاره طفلک ولی الله را رها کردیم و خیز گرفتیم و ولی الله همراه فریاد  به زمین افتاد تا رسیدن به نهر سه بار این عمل تکرار شد و ولی الله را به زمین زدیم تا اینکه سوار امبولانس کرده و خواستیم دیده بوسی کنیم که گفت این کارتان را تلافی میکنم و ما درست نفهمیدیم منظورش این بود که به او کمک کرده ایم یا زمین زده ایم کدام را میخواهد تلافی کند ؟ و ادامه داد از الان تو فرمانده دسته هستی اشاره به من داشت ،عزیز الله زد زیر خنده و گفت مگه اینکه من مرده باشم که بزارم این فرمانده دسته بشه و با شوخی ادامه داد تو دیگه جزو شهدایی برو ما خودمون یه کاریش میکنیم هنوزشکر خدا  مرتضی توکلی و حسین صلحجو سر حال وقبراق و زنده ان خودشون فرمانده مشخص میکنن !! عزیزالله مرد شوخ مزاج و با مرامی بود  اصلا در طول عملیات تا زمان مجروحیت خودم همینطوری بود با روحیه بالا و نترس و بی باک.هنوزم همون اخلاقوداره چند ماه پیش که دیدمش همین خاطره را تعریف کردیم و به جای خنده اما اشگ از چشم هر دوی مان در امد و یادی کردیم از شهید ولی الله درزی ! امبولانس راهی شد.حالا ما مانده بودیم و دسته ای که فرمانده نداشت ..................ادامه دارد   

برای مشاهده تصاویر کربلای 5 لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید

 

ادامه نوشته

تیر بار چی گردان........... شهید قدرت الله قموشی قسمت دوم

                                              شهید قدرت قموشی

 

                                    بنما سلاحت امتحان آماده باش آماده باش

                               تیر بار چی گردان

چون پس از طی دوره  آموزش نظامی من و مرتضی فرزند حاج محمدحسن و عباس فرزند کاظم و داود زمانی را به خاطر پائین بودن سن قانونی مان اعزام نکردند و در همان ماه با ترفند و خواهش و اصرار زیادمان به جبهه دیگری اعزام شدیم و در عملیات شرکت نداشتیم. لذا این خاطره به روایت از زنده یاد جانباز علی اکبر درزی فرزند (مرحوم محمدل)، مرتضی درزی شورا، اکبر مرادی، حسن و رضا قموشی، شهید ولی الله درزی، ابراهیم درزی مرحوم ابوالفضل، شهید قدرت الله لامعی و علی اکبر درزی همرزمان آن شهید در عملیات محرم است که بعد از آن عملیات، بارها در محافل دوستانه و صمیمی  تعریف شده بود و حقیر فقط به نقل از همرزمانم بصورت کوتاه مینویسم تا شاید مختصری از دین خود را نسبت به دوستان شهید ادا کرده باشم. به امید آنکه خوانندگانش بتوانند ذره ای از رشادات و ایثار آن شهید در دوران دفاع مقدس را به خاطر بسپارند. جهت اطلاع واژه پهلوان در این داستان تعبیر فرمانده هان گردان در آن روزها بود که قدرت الله را با آن صفت مورد خطاب قرار می دادند .


                               روزگـــاری دیــده در دیــدار یاری داشتیم    

                                                       بـــودن و دیــدار او را دائمــی پنداشتیــم

                              غرق شادی ها شدیم و غافل از ایام هجر     

                                                       ای دریغا فصل گندم بود و ما جو کاشتیـم

                               روز تـلـخ غربــت و ایـــام سنــگین فراق   

                                                        آمــد و ما بی خبــر افکــار باطــل داشتیم

                               چون به تنهایی رسیدیم درد را باور شدیم   

                                                        باز هم آخر رسیدیــم و عجب گل کاشتیـم

                               قصه ها تکـرار و تکـرارند اما ای دریـغ

                                                       دل چه غافـل بود و او را عاقـلی پنداشتیم

   

ظهر آفتابی بیست و یکم آذر ماه شصت ویک، بیابان های موصیان و دشت عباس پس از مرحله سوم عملیات محرم انگار آبستن یک حادثه بود، پاتک بعثی ها!! آخرین امیدشان برای باز پس گیری منطقه. خورشید گویی به زمین نزدیکتر شده بود و پاییز را به سخره می گرفت. تیربار چی گردان برای چندمین بار سلاح تیربار را تنظیف کرده بود و آنرا روی پایه های فولادی بالای خاکریز گیرانده و در گرمای دلنشین پاییز خوزستان به سینه کش خاکریز تکیه داده  تا دمی بیاساید. از دور موتور سواری شتابان در حال نزدیک شدن بود ، پیک گردان ، رابط فرماندهی لشگر با گردان ها. چفیه ای به صورت کشیده  تا از گرد وخاک ناشی از رمل های جاده در امان باشد. هر وقت قرار باشد خبری فوق سری به گردان ها داده شود این پیک پیدایش می شود. بچه های قسمت شنود اطلاعات عملیات در یافته بودند که دشمن در حال تدارک پاتک (ضد حمله) است و باید این خبر به گردان های پدافندی داده می شد، پیک هم حامل همین خبر بود. از موتور پیاده شد و  با شتاب به طرف سنگر فرمانده گردان دوید. طولی نکشید فرمانده گردان با فرماندهان گروهان جلسه فوق العاده ای تشکیل داد. تیر بارچی بلند قامت گردان چون عقاب چشمانش را به آنسوی خاکریزها چرخاند و به دور دست خیره ماند.  گرد و خاکی که از دور پشت خاکریزهای دشمن  به پا خاسته بود او رابرای لحظه ای به فکر فرو برد. فوری دریافت که تانک های بعثی  در حال جابجایی اند. نا خودآگاه ته دلش لرزید و نیم نگاهی به تیربارش انداخت، نه ! در این نبرد نا برابر اگر قرار باشد آن تانک های کذایی حمله نمایند از این سلاح کوچک کاری بر نخواهد آمد و در قیاس با تانک تیربار ابهتش شکسته می شود. اصلا به چشم نمی آید. در آن لحظه با خود می گفت کاش به جای تیربارم سلاحی داشتم که قادر می بود به جای تیر  موشک پرتاب کند. نا خودآگاه یاد دوره آموزش افتاد. انجا که مربی اش گفته بود اگر قرار باشد آرپی جی زن درست شلیک کند باید تیربارچی ها آتش تهیه ایجاد کنند تا قناسه زن و تک تیر اندازد شمن قبل از شلیک شکارشان نکنند. دوباره سلاحش را با یک رگبار کوتاه آزمود و خیالش راحت شد. عبدالرحیم حیدری فرمانده گروهان مثل دیگر فرمانده گروهان ها با شتاب از سنگر فرماندهی بیرون جهید و بی درنگ آرپی جی زنان و تیربارچیان را فراخواند. در بین آر پی جی زنان  مرتضی و اکبر  هم به چشم میخوردند. پاتک احتمالی دشمن را گوشزد کرد و آنچه لازم بود توضیح داد و تاکید کرد قبل از اینکه تانک ها به تیر رس برسند فقط دیده بان ها حق دارند از پشت خاکریز سرشان را بالا بیاورند بقیه نیروها آماده باش پشت خاکریز خواهند ماند. بچه ها طبق دستور فرمانده سریع آماده شدند و آنهایی که با هم صمیمی تر بودند همدیگر را به آغوش کشیده و طلب شفاعت می کردند. اکبر ممدل قبضه آرپی جی را بر دوش گذاشته بود و همراه دیگر بچه ها به طرف پشت خاکریز میرفت. مرتضی هم همراه بقیه بچه های قزوین در قسمتی از خاکریز در حال جابجایی بود. اکبر مرادی جوری به قدرت الله چسبیده بود که انگار کار دیگری جز آماده کردن نوار تیر باربه او نسپرده اند.  لحظه موعود فرا رسید، باران خمپاره ها و توپ 106 باریدن گرفت. هنگامه ای بر پا شد که دیگر هیچ جنبنده ای قادر نبود سرش را بالا بیاورد. تانک های بعثی هم در پناه باران شیلیکا و دوشکا با خیالی راحت در ستونی طولانی در حال حرکت بودند. دل تو دل بچه ها نبود و در این میان قدرت الله محکم به قبضه تیربارش چسبیده بود و منتظر دستور بود تا با رگبار گلوله ها  آتش تهیه تدارک ببیند و میدان را برای شکار تانک آماده سازد. تانک ها آنقدر نزدیک شده بودند که انگار یک دیوار آهنی متحرک و طولانی به خاکریز نزدیک میشود تمام تلاش نیروها فقط شکار تعداد معدودی از تانک ها بود و نتیجه دیگری نداشت و حالا باید درگیری بین تن و تانک آغاز میشد. قدرت الله نوار پشت نوار رگبار می گشود و تیر خالی می کرد و آرپی جی زنان هم دیوار فولادی را به موشک بسته بودند اما افسوس که نرود میخ اهنین بر سنگ!! دستور عقب نشینی صادر شده بود چون در محورهای دیگر تانک ها نفوذ کرده بودند و اگر چنین عمل نمی کردند احتمال قیچی شدن نیروها وجود داشت. تیربار چیان مظلوم اما باید می ماندند تا نیروهای در حال عقب نشینی از پشت هدف گلوله ها قرار نگیرند. پهلوان داستان ما در حالی که خود را در مقابل یک جنگ نابرابر میدید بغض گلویش را گرفته بود و در حال جابجایی بود تا مانع نفوذ تانک ها شود اما افسوس که در این دفاع و در این نبرد خروارها مهمات و هزاران ادوات پیش رفته دست دشمن بود و بلندترین سلاح بچه ها همین تیر بار و آرپی جی هفت بود و حالا نیروها در حال عقب نشینی بودند. قدرت الله انچه در توان داشت به کار بست و تمام نوارهای تیربار را خالی کرد و دیگر مانده بود که چه باید بکند. ناخودآگاه رگبار دوشکایی که به روی تانک سوار بود به سویش گشوده شد. دوشکا چی عراقی به خوبی دریافته بود که دیگر از صدای رگبارهای بی امان تیر بارچی خبری نیست. گلوله ها چون برق از راه رسیدند و سینه  پهلوان قدرت الله را دریدند و بنا به روایت دوستان مذکور او آرام نشست و به تیر بارش تکیه داد. عبدالرحیم حیدری که انگار متوجه عمق جراحت نشده بود و او را نشسته می دید فریاد زد بلند شو زود باش نیروهای پیاده دشمن رسیدند. سریع آتش بریز امان نده! و قدرت الله همچنان در حالی که هر دو چشمانش باز مانده بود به قبضه تیربار خالی اش تکیه داده و خون از سینه اش به زمین سرازیر می شد. فرمانده گروهان مثل اینکه تازه متوجه شده بود که خون رگهای پهلوان گردان، مثل نوار تیربارش تهی شده است، آهی کشید و همگام با دیگر رزمنده ها به سمت عقب راهی شد، عقب نشینی تاکتیکی! پیکر تنومند تیربارچی وقتی در زمین آرام گرفت که به جز شهدا و تعدای زخمی ها دیگر هیچ کس از خودی ها آنجا نبود و بعثی ها در حال تیر خلاص زدن به مجروحین و شهدا بودند و پهلوان در میان بالهای ملائک در پرواز بود.....فردای آنروز چند نفر از بچه های دانسفهان و قزوین  برای آوردن پیکر پاکش رهسپار شدند و جنازه پهلوان را چهار نفری در زیر آتش دشمن به سمت خاکریز خودی آوردند....................

  لطفا برای مشاهده شرح دقیق عملیات ادامه مطلب را کلیک کنید  


شکلک های محدثه

ادامه نوشته

تیربار چی گردان...........قسمت اول

شهید قدرت الله قموشی          

 

             از راست،شهید قدرت الله قموشی، رزمنده علی قموشی ،و اکبر فصیحی تهران قبل از انقلاب
 تیربار چی گردان                
                                       
ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست   
ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست . .
                           
معمار بود و در تهران بزرگ که البته آنروزها خیلی هم بزرگ نبود کار می کرد. جوانی بلند قامت که هیبت پهلوان را داشت. وقتی در میان کوچه های دانسفهان قدم می زد همه از تماشایش لذت می بردند و در بین دوستانش همیشه مقبول بود. چهار شانه بود، با تمام زیبایی و آراستگی که داشت با حیا و آرام بود وقتی که ناقوس جنگ به صدا در آمد بیست و دومین غنچه عمرش تازه می شکفت. مادر مثل هر روز برایش اسپند دود کرده بود و بالای سرش میچرخاند و صلوات می فرستاد. او به خود می بالید که نجابت فرزند ارشدش زبانزد خاص و عام شده است. اما آنروز معمار قدرت الله حال دیگری داشت. در خود نبود و کمتر حرف می زد و بیشتر ساکت بود، طوری که وقتی نگاه به چهره اش می کردی در همان نگاه اول غم بزرگی ، پنهان شده در پستوی چهره اش می خواندی! شاید در خود رازی را مخفی کرده که چنین بریشانش می کرد! اما چه اش شده بود مگر؟ این سئوالی بود که مادر از خودش می پرسید؟ او رسم مادری را خوب میدانست، نباید به رویش می آورد، جوان است دیگر... او می دانست حالا دیگر پسرش مرد کاملی شده است و مرد بودن همیشه با درد باید همراه باشد، باید غصه را در درونش هضم کند و لب نگشاید، این رسم مردان قبیله ای بود که زلزله هم نتوانسته بود خردشان کند. مادر فکرش به همه جا رفت اما نتوانست حدس بزند چرا باید اینگونه شده باشد! چند بار دخل و خرج فرزند تازه دامادش را نیز در ذهن مرور کرده بود، اما نه! مشکلی نباید باشد، او معمار است و بیشتر از دیگر رفیقانش درآمد دارد. حتما با کسی بگو مگو داشته است؟ این هم نبود، چون می دانست تمام جوانان قبیله  اشتیاق رفاقت و هم نشینی با او را دارند. پس باید چیز دیگری باشد! هنوز دود اسپند در فضای خانه پیچیده بود که قدرت الله آخرین جرعه چای را سر کشید و استکان چای را داخل سینی نهاد و بلند شد. درحالی که سرش را خم کرده بود تا از چارچوب در خارج شود گفت: ننه، من یه تک پا میروم  تا سر خیابان  و برمی گردم. پاشنه کفش ها را کشید منتظر جواب مادر نماند و حرکت کرد. قامت بلندش را به گام های پهلوانانه اش سپرد و از در حیاط خارج شد. معمار جوان از وقتی به ده برگشته بود در حال خودش نبود و دیگر شب نیشینی با جوانان محله هم خوشحالش نمی کرد. یک فکر آزارش می داد، یک جا نمی توانست بند بیاید. سر گذر که می رسید دوباره دلش هوای خانه می کرد، حتی جوان های روستا هم متوجه این تغییر شده بودند. او باید چیزی را به مادرش میگفت اما هر وقت که میخواست دل به دریا بزند و این بار غم را زمین بگذارد با دیدن چشمان مادر که از فرط خوشحالی انگار میخندد مانعش می شد و نمی توانست لب وا کند...

                 

تا اینکه دوم یا سوم شهریور 1361 یک روز آفتابی که از قنات ده به طرف خانه بر می گشت تصمیم خودش را گرفت. در میان باغ های انگور از راه میانبر به طرف پشت خانه های شایگان در حرکت بود و با خود نجوا می کرد. او باید این فکری که ماه هاست به دلش سنگینی می کرد را به مادر بگوید و خودش را از این برزخ رها کند. اینبار از روزی که به ده برگشته بود سنگهایش را با خود وا کنده و در پی فرصت بود تا آنچه درونش را پریشان می کرد با مادر در میان بگذارد. مادر این سنگ صبور غمهای فرزند، این گوهر بهشتی روی زمین همیشه انگار در عالم خیال منتظر است، منتظر لحظه های پر هیجان تصمیمات فرزند، منتظر تقدیر خدا، منتظر خبر... حالا هر خبری می توانست باشد. قدرت الله مثل مردی میمانست که کوهی را میتواند بر دوش حمل کند اما در برابر مادر مثل کودکی بود که نمی توانست لحظه ای حتی چهره مادر را غمگین ببیند، راستی او چه چیزی در سر داشت  مگر چه میخواست بگوید که چنین بی قراری میکرد؟ چه چیزی باعث شده بود که دیگر نمی توانست در یک جا بند باشد؟ این روزها انگار هوایی شده بود. در عالم دیگری بود و راه می رفت تا اینکه وارد ده شد. مردم همه دنبال زندگی روزمره خود در آمد و شد بودند. بی توجه به اطراف از کوچه های محله انصاری ها گذاشت و وارد سی متری بهداری شد و شتابان به طرف خانه حرکت کرد. از راه رفتنش پیدا بود احساس سبکی میکند. حالا دیگر وقتی تصمیم به فاش کردن رازش دارد سبکتر شده، قفسه سینه اش انگار فراخ شده و گام هایش بلندتر شده است. در همین افکار به پیش می رفت و یک لحظه خودش را در نبش سی متری قموشی ها یافت، نبش خانه خودشان! بی درنگ وارد خانه شد دست و صورت را در حیاط خانه به آب زد و به سمت اطاق راه افتاد. مادر با نگاه اول شادی و آرامش را در چهره فرزند پهلوانش دریافت و سینی چای به دستانش چسبید، قدرت الله مثل همیشه به آرامی سلام کرد و در کنار پنجره چوبی اطاق که خودش آنرا کار گذاشته بود و شاخه های درخت انار از آن به داخل اطاق می ریخت نشست و به بالش هایی که روی هم چیده شده بود تکیه کرد. یک بار دیگر تمام حرف هایی را که در راه قنات آماده کرده بود دوباره در دلش مرور کرد و با لبخندی که به لب داشت با آن صدای زنگ دار دلنشینش گفت: ننه می خواهم به جبهه بروم! برای یک لحظه سکوت فضای اطاق را پر کرد و نگاه های مادر و فرزند برای چند لحظه به هم گره خورد، ته دل مادر خالی شده بود و انگار نمی خواست چیزی را که شنیده بود دوباره بشنود در این مدت به همه چیز فکر کرده بود الا جبهه!!!.. چند رو بعد قدرت الله به همراه دوستانش و خیلی از بچه های روستا در صف صبحگاه پادگان قزوین در حال گذراندن اموزش نظامی به چشم می خورد این دلنوشه برگرفته از گپ و گفتوگوهای دوره اموزشه که بصورت داستان واقعی تقدیم شد و در ادامه و پست بعدی ان شا الله آنچه می اید شنیده هایم از دوستان رزمنده ام است که در عملیات محرم همراه ان سرو همیشه جاوید حضور داشتند و تا لحظه شهادت همراهش بوده اند چون بعد از اموزش نظامی من و مرتضی حاج محمد حسن و عباس درزی کاظم و داود زمانی را بخاطر کمی سن مان اعزام نکردند و با تلاش زیاد در اعزام دیگر به منطقه جنگی رفتم اما در یگانی دیگر بودم و علت اینکه خاطرات شلمچه را متوقف کردم خوابی بود که جند شب پیش قدرت الله را دیدم خوابی که در این سی سال بعد شهادتشان هرگز ندیده بودم و عجیب اینکه فردای ان شب دوست بسیار عزیزی چند قطعه عکس از شهدا برایم ایمیل کرد که در میان ان عکس شهید قدرت الله نیز به چشم میخورد و بهت زده مصمم شدم قبل از تکمیل خاطرات شلمچه یادی بکنم از ان دلاور مظلوم که هنوز هر وقت فرمانده عبدالرحیم حیدری را میبینم و از او حرف به میان می اید در حالی که اشگ در چشمانش پر می شود می گوید قدرت الله تنها شهیدی است که همیشه و هر لحظه که به پاتک دشمن فکر میکنم یاد ان لحظه را مجسم میکنم که تیربار گرینف در دستانش مثل کلاش به نظر می رسید   ادامه دارد  
    

کربلای جبهه ها یادش بخیر

                 

                                     شهدا شرمنده ایم


                   منزوی شو توی قلبت یاد کارون یاد دجله
               سرکوچه های بن بست یاد حجله پشت حجره
                بچه های خاک و بارون یادته ریختن تو میدون
                 مادراشون پشت شیشه پداراشون ته دالون
             پس چرا با تو غریب است نسل بی خاطره ی من
           یادمون نیست که چه جوری واسه همدیگه می مردن 
          باش
بیفته باز دوباره روی مغربت می بارم
          باز توی منطقه مین دست و پامو جا میذارم

اولین شهید بخش رامند دانش اموز حسن قموشی

                                

 

ایستاده از راست، شهید مرتضی درزی الله وردی، شهید رضا درزی ،دکتر حسین درزی ،صادق درزی

نشسته از راست شهید مرتضی درزی شیخ عبدالخالق، مصطفی درزی ، منزل مرحوم عالم ربانی حاج شیخ عبدالخالق1359

آقای مرتضوی مدیر مدرسه طبق معمول خط کش فلزی دستش بود و در محوطه مدرسه خیلی آهسته در حال قدم زدن بود. بچه ها همه کتاب ها را جمع کرده  و منتظر شنیدن صدای زنگ آخر کلاس بودند. کمتر کسی در این دقایق پایانی کلاس گوش به حرفای معلم می داد اما آقای عشقی معلم کلاس پنجم همچنان از اتفاقات جاری کشور حرف میزد و از تظاهرات خیابانی مردم قم و تهران سخن میگفت و گوشه چشمی هم به پنجره کلاس داشت تا مطمئن شود غریبه ای گوش نداشته باشد! ظاهرا از دیوارهای کلاس خیالش راحت بود، هر چند که میگن دیوار موش داره و موشم  گوش داره، اما هر از گاهی نگاه آقا معلم به پنجره ها قفل میشد تا دیوار، مبادا که مرد بلند قد و بد اخلاق مدرسه با اون کت و شلوار اتو کشیده و سبیل های چخماقی یه هو سر برسد و... . مدت ها بود که گه گاهی سایه این مرد عصبانی پشت دیوار دیده میشد که با آن چشمان از حدقه درآمده اطراف را می پائید و چار چشمی مواظب بود و هر حرکتی را زیر نظر داشت. او کسی نبود جز آقای .... ناظم بد اخلاق مدرسه که وقتی با اون کت و شلوار چارخانه سفید راه می رفت با خودش انگار حرف می زد. اصلا با خودش هم قهر بود. زنگ مدرسه وقتی به صدا در می آمد راحت می توانستی تصور کنی که مرحوم نعمت الله انصاری چکش دسته شکسته ای به دست گرفته و به زنگ بزرگی که مثل چوبه دار وسط حیاط مدرسه نصب شده است می کوبد. مثل کوبیدن پتک به آهن سرد! و هنوز ضربات تمام نشده صف های دانش اموزان با ترتیب و نظم خاص  هر طایفه جدا در محوطه تشکیل می شد و صف دانش آموزان باید توسط مبصر به بیرون هدایت و از خیابان های اصلی روستا به راه می افتاد و هر دانش آموز که به ورودی کوچه خود میرسید از مبصر اجازه می گرفت و از صف خارج می شد.  بافت خیابان ها و محله های این روستا کاملا مهندسی بنا شده و بعد از زلزله سال 41 بر اساس طایفه ها بین مردم تقسیم شده بود  طوری که الان این شش طایفه دانسفهانی به طور جداگانه برای خودشان مسجد دارند. حتی قبرستان ها هم جدا شده و در حال حاضر 6 تا قبرستان در اطراف شهر به چشم میخورد!!! اما در مسائل عام المنفعه و مردم داری و اجتماعی یک پارچه و با هم صمیمی و مهربان هستند...

شکلک های محدثه

ادامه نوشته

شلمچه محل وصل زمین به اسمان......قسمت هفتم

 

                               جانباز دو چشمی امیر رحیمی بعد از کربلای 5

 

                                                     امیر قبل از کربلای 5


شب سفید شلمچه خاموش شده و لحظه های اوج گرفتن پرستوها را با خود به سرزمین قصه ها می برد! قصه های دهه شصت و قهقهه مستانه شهیدان، قصه نبرد میان تن با تانک، قصه خنده های شهیدان به مرگ!! نور خورشید از پس ابرهای اشک آلود و دود آلود خوزستان در حال فرود آمدن به زیر پای شهیدان بود. آقای چیت ساز این مرد بلند قد قزوینی دوباره با کیسه پر از نان در حال سرکشی به سنگرهاست تا صبحانه نیروها رو روبراه کنه. از دور خمپاره فسفری منفجر شده و دود حلقوی شکلی مثل ابرهای رنگی به هوا برمیخاست و بعد از آن چند انفجار دیگر که همه فسفری بودند. این یعنی دیده بان های عراقی در حال گرفتن گرای منطقه اند تا باران خمپاره ها شروع بشه این را فقط بچه هایی که بار چندم بود به عملیات می آمدند خوب حس می کردند اما نوجوانهای گردان با اشتیاق به دود زیبایی که چرخ می زد وبالا میرفت نگاه میکردند و لذت می بردند چیزی مثل تماشای فش فشه! اما آنجا جشنی در کار نبود .....

   لطفا  ادامه مطلب را کلیک کنید


    

ادامه نوشته

مردان بزرگ قصه های شلمچه

         

                         از راست ، شهید مجتبی درزی و حاج علی فرخ زاد

                           

می گفت: تو نیزارها مخفی شده بودیم، دیگه صدای نفس کشیدن عراقی ها رو می شد شنید. منم یه نوجوون ۱۷-۱۸ ساله بودم یه هو ذهنم پرواز کرد به شهرمون مشهد. گفتم امروز چندمه؟ ۱۹ دی ماه ساعت حدود یک و بیست دقیقه ی بامداد. الان مثلا تو کوچه مون چه خبره؟ تو خیابونا چی می گذره؟ می دونن چی منتظر ماست؟ می دونن الان یه عده جوون تو دل دشمن وسط سرمای زمستون تو لباس غواصی نفس به نفس دشمن بد صدا دارن از دینشون دفاع می کنن؟

گرمای دست علیرضا رو از رو لباسم حس کردم: حسین جان یا علی مدد شروع شد.
اونشب بامداد ۱۹ دی ماه شصت و پنج بود عملیات کربلای پنج.
این حرفا رو با گریه کنار نهر خین برام می زد و گریه می کرد که از رفیقاش هم تو دنیا و هم اونور جامونده چون بچه ها زودتر از اون به آب زدند و رفتند.
(به نقل از فیلم ساز)

          

امشب می خواستم ادامه متن خاطرات شلمچه را بنویسم و این متن رو هم پیش مقدمه قرار بدم و به یادخاطرات  جانباز بصیر امیر رحیمی و عباس، مجتبی و رضا درزی، جانباز جواد لامعی، اکبر زارعی و شهید مهدی محمد رضایی و خیلی ها که در آن روزها سنشان بین 15 تا 18 بود و دنیایی از مردانگی بودند. اما فرصت نشد و از طرفی دیدم این مطلب و عکس ها خود دنیایی از حرفهای نا گفته اند لذا فردا شب ان شاءالله قسمت هفتم از ایثار دوستان را پست میذارم.  

                    

                     اینم یه عکس قدیمی از خودم به اصرار امیر عباس (پسرم)

 

معادله ،

           


         

شهید احمدرضا احدی،از استان همدان بود، شهرستان نهاوند.

در کنکور سال 64 در رشته پزشکی رتبه اول کشور را کسب نمود. اما دانشگاه دنیا مانع از حضور او در دانشگاه آخرت نگردید.

یکی از دست نوشته‌های او به نام معادله است که ساعاتی قبل از شهادت در عملیات والفجر 8 نوشته است:

"چه کسی می‌تواند این معادله را حل کند؟!

چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس‌های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد باخبر است؟

آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می‌کند که بی‌شرمان دامن‌شان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگید؟ کشته شده و در آنجا دفن گردید؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟!

اصلا چه کسی می‌داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم چگونه زیر تانک له می‌شود؟

آیا می‌توانید این مسئله را حل کنید؟"

منبع  ،(وبلاگ خوزنین زمین)  وبلاگ دوست و برادرم جناب آقای  عمار دانیالی

این جواب خیلی هاست

           

گفت:که چی؟هی جانباز جانباز شهید شهید!

میخواستن نرن !کسی مجبورشون نکرده بود که!

گفتم:چرا اتفاقا!مجبورشون میکرد!

گفت کی؟

گفتم :همونی که تو نداریش!

گفت:من ندارم ؟!چی رو ؟

!گفتم :غیرت

دلیر و زار و بیمار!


ا                                                               

 

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداكار


اتل متل بچه‌ها

كه اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون




فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی

جلوش باشه می‌شكنه

همون وقتی كه هرچی

پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر

هیچ‌كسی رو نداره





ادامه نوشته

شلمچه محل وصل زمین به اسمان......شماره 6 شهادت کریم اصغری و....


                              

                                                           
                                       شهید کریم اصغری

منورها تمام شب رو قدم به قدم، خاکریز به خاکریز بالای سر بچه ها  بودند. هنوز چند تای اولی خاموش نشده دوباره آسمان مثل روز روشن میشد و بیابان شلمچه و نخلستان های اطراف از پشت تاریکی نمایان میشدند. حالا کم کم نورشان بی رنگ شده بود و انگار که اصلا نیستند. با روشنی صبح صادق رنگ باخته بودند اما هنوز بودند! پشت هر کدوم از این شلیک ها سربازی نشسته بود و معلوم بود که سوزن سربازای عراقی که تا صبح پای قبضه ها نشسته اند و دستور دارن هر یک خمپاره که داخل لوله می اندازد یک منور هم چاشنی اش کنند گیر کرده بود و قاطی کرده بودند و نمیدیدند که صبح شده! شاید اصلا اونا روشنایی رو نمیدیدند و یا دوست نداشتن ببینن! و هرچقدرکه گلوله منور رو به آسمون پرتاب میکردند کورتر میشدند. شاید اصلا سربازان کور بودند!! چشماشونو میبستن و پرتاب میکردن و  حساب کار از دستشون رفته بود. گلوله های خمپاره هم شب گذشته از منورها عقب نمونده بودند و سراسر شب را دریده و شکافته بودند. بی سیم چی گردان در تلاش بود تا اعلام موقعیت کند. لودرها هم از راه رسیده بودند و بی درنگ در حال ساختن خاکریز و تثبیت موقعیت وایجاد جان پناه بودند. جان پناهی برای بالهای شکسته و پرستوهای جا مانده که در نبرد نابرابر شب  شلمچه، شب گم شده در زیر انوار سرخ شهیدان، شب محکوم به روشنایی، روشنایی نور بی حیای  منورهای صدام پیش رفته بودند و حالا باید دمی به نماز می ایستادند. هر طرف را نگاه میکردی چهره نوجوانی را میدیدی که در میان بزرگترها و دوشادوش همرزمانش با تنی خسته و روحیه ای سراسر حماسی در حال تردد بود. عده ای در طول مسیرشب، آنجا که سوت خمپاره ای ما را برای لحظه ای زمین گیر میکرد، همان جا درست جایی که خمپاره زمین می نشست و راه گریزی نبود برای همیشه آسمان گیر شده بودند و همراه با امواج انفجارها پرواز کرده تا  ادامه مسیر را به ماندگان بسپارند که تا دنیا دنیاست در غم فراقشان بسوزند! حالا غم سوزناک فراقشان بود که در این نخلستان دل مشغوله دوستان شده بود و به وضوح در چهره بچه ها خودنمایی میکرد. گاهی هم از زبانشان شنیده میشد که با مویه و سوز نامشان را میبردند و نحوه پرپرشدنشان! در کمترین زمان ممکن خاکریزها درست شدند، وحالا وقت آمار گیری بود و این
فقط بعهده فرماندهان نبود، بچه ها هم آموخته بودند که باید بعد از هر حمله در آمار دادن تیز و با هوش باشند و البته در صحنه آموزش از پس این کار به خوبی بر آمده بودند، اما اینجا کمی متفاوت بود، یه جور دیگه ای بود، اینجا چرا آمار درست از کار در نمی اومد؟ عده ای نبودند، کم بودند، اما کجا بودند؟ روی بال کدام فرشته بودند و در کدامین نقطه کهکشان آرمیده بودند؟ این رفقا چرا با ما نیستند همین دیشب بود که داخل کانال با هم در حال خوردن شام بودیم، سر یک سفره! پس این مهدی کجاست؟ محمد چرا نیامده؟ این آمار گیری ظاهرا گیری دارد. یک آمارگیری معمولی نیست! یک خروار نمک است انگار! که کیلو کیلو به زخم دلهایمان می نشیند! و اشک از دیدگان سرازیر میشود، چقدر درد دارد این پیروزی !  ....... لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
   
ادامه نوشته

دو مادر


منبع وبلاگ پایگاه بسیج حضرت سید الشهدا (ع)

شلمچه محل وصل زمین به اسمان......شماره 5

 
کبوتـر و دو پـلاک و دو ساک خالی تو / دلم دوباره گرفته زبی‌خیـالی تـو

تو التماس نگاه کدام پنجره‌ای / که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو...
                                                                   

                             اگر دیر امدم مجروح بودم

                                      


                                          عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است 

                                           دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است

آقای چیت ساز مسول تدارکات محور بخاطر قد بلندی که داشت مجبور بود بیش از حد دولا بشه تا از برخورد ترکشهای سرگردان در امان بمونه و در حالی که کیسه پر از بسته های کوچک نان و سیب زمینی آب پز را به سختی به دوش حمل میکرد از لابلای کانال در حال تردد بود و به هر کس که میرسید یک بسته از داخل  کیسه در می آورد و سریع تحویل میداد و میرفت. گره بسته مشمائی را که باز میکردی در زیر تابش نور منورها یک قرص نان تا شده و یک مشما جداگانه پر از آجیل و تنقلات به چشم میخورد. داخل نان لواش یک سیب زمینی پخته که دیگه حالا کاملا سرد شده بود وجود داشت و داخل کیسه آجیل یک کاغذ تا شده هم بود که مشخص میشد یک نامه است. نامه کسی  که این آجیل را بسته بندی کرده و به جبهه فرستاده است، کمک های مردمی. اما اینجا وقت مناسبی نبود تا نامه خوانده شود. کریم اصغری در حالی که همه نان را بصورت لقمه به هم پیچیده بود با دست دیگرش نامه را باز کرده بود و چشمانش به نامه قفل شده بود. ولی الله اما نان و سیب زمینی رو چنان با اشتیاق میخورد که انگار چلوکباب میخورد و در حالی که بین من و کریم برای خودش در حال جا باز کردن بود گفت: "بی جه نومه چمرا بوخون وینم چیزه" ( این نامه را برام بخون بینم چیه). صدای انفجارهای پیا پی کم کم واسه بچه هایی که اولین بار بود به خط می اومدن داشت عادی میشد. هیچ کس حتی فرماندهان گردان از ساعت دقیق حرکت گردان خبر نداشتند و همه منتظر بی سیم و دستور سردار بودند تا  نیروها حرکت کنند. فرق عملیات کربلای 5 با بقیه عملیات ها هم همین بود که چون هر شب در حال پیش روی و آزاد سازی قسمتی از منطقه  بودند دشمن دیوانه شده بود و هرشب باران گلوله های خمپاره ها و کاتیوشا بی هدف از سوی دشمن به بیابان های شلمچه سرازیر میشد....

   

ادامه نوشته

اولین پرستوهای پرگشوده دانسفهان در دفاع مقدس

                                                        
                                      

           شهیدان محمد و محمد باقر درزی رامندی دی ماه 1359

           

     

                                                              

   ازهمش هوشو حواسم اشته مون گفا دره

      دل و دینم و رواقم  اشته  مون برا  دره

   پشت خاکریزا آجا که مون خونا آخالته ویم

     اشته لطفا از نصیبم هلا مون  سرا  دره

    هرچی که فک مکرم هنی آروجون نی میا

           کل ارض کربلا اما چمن ورا دره

       باقر و محمد و قدرت و مرتضی ، ولی

      یاجه شون خالی اما اشته مون رزا دره

           شعر تاتی از نویسنده وبلاگ

رفته بودم سفرى، سمت ديار شهدا
كه طوافى بكنم گرد مزار شهدا
به اميدى كه دل خسته هوايى بخورد
متبرك شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه‏ ى چشم‏
شرمگينم كه نشد اشك، نثار شهدا
خشكى چشم عطش خورده، از آنجاست كه من‏
آبيارى نشدم، فصل بهار شهدا
چون نشد شمع كه سوزد دل سنگم شب عشق‏
كاش مى‏شد كه شود سنگ مزار شهدا
آخرين خط وصاياى دل من اين است‏
كه به خاكم بسپاريد كنار شهدا

                                                          شاعر نا شناس