یاد یاران سفر کرده بخیر

سردشت .از راست محمد باقر درزی و حاج علی درزی

از راست شهید عدنان دانیالی ،رزمنده ....، جانباز علیمردان دانیالی

سردشت .ازراست شهید حسینعلی درزی وفرمانده گردان یداله درزی
یاد یاران سفر کرده بخیر
گرمای تابستان حالا دیگه کاملا محسوس بود وخورشید گرمایش را به پادگان گسترانده بودو شدت گرما ازار دهنده شده بود درلابلای نیروهای اموزشی بچه های کم سن وسالی هم بودند که از راه دور ونزدیک خودشونو به پادگان اموزشی رسانده بودند تا درکنار بزرگترها مهارتهای لازم را برای دفاع از میهن عزیزمان کسب نمایند یداله درزی و شهید میوه چی در گوشه ای نظاره گر کارهای عدنان دانیالی بودند در حالی که لبخند به لب داشت واز اینهمه انرژی که این جوان16ساله داشت متعجب بودند عدنان هم در گروه سنی بقیه نوجوانهای گردان بود اما تب وتاب و انرژی که به کار میگرفت برای همه مایه تعجب بود وهم مایه ترغیب دیگر افراد هم سن وسالش میشد وانجا که همه کم می اوردند عدنان تازه شروع میکرد ،خوش رو وخوش صحبت بود اگر خواهان مصاحبت با او میشدی باید همراه او میشدی تا بتوانی از لهجه شیرین تاتی وخوش صحبتی اش لذت ببری ...روزها به قرار هم میگذشت وگرمای تابش خورشید حالا دیگه مایه عذاب نبود تابستان رو به اتمام بود و دوره اموزشی هم به اتمام رسید .یداله درزی فرمانده گروهانی بود که اکثر تاتها در ان گروهان بودند ودر پایان اموزش به همه 5روز مرخصی دادند تا بعدازان عازم جبهه شوند این 5 روز خیلی زود گذشت و روز اعزام فرا رسید در محوطه سپاه خیابان نادری همه جمع شده بودند و فرماندهان اسامی افرادی را خواندند تا در جلوی جایگاه حاضر شوند این افراد دقیقا بچه های کم سن وسالی بودند که چند نفرشان هم از دانسفهان وخوزنین وشال بودند عباس درزی (مرحوم کاظم)و من و عدنان هم در این گروه بودیم فرمانده اعزام احمد حیدری در حالی که زیر لب تبسم داشت رو به ما گفت بچه ها شما در اعزام بعدی انشاله اعزام میشوید هنوز کلام حاج احمد تمام نشده بود که بچه ها شلوغش کردند و اعتراض کردند ولی او قاطع بود ومیگفت اخه نمیتونم اسرار نظامی رو فاش کنم این گردان به مقصدی دشوار اعزام میشه وشما باید بمونید وبا اعزام بعدی بروید بعضی از بچه ها وقتی دیدند ذیگه تصمیم فرمانده جدی است، زدند زیر گریه اما عدنان اینگار تسلیم نشده بود و خیلی ارام از لابلای نیروها گذشت وطوری که کسی متوجه نشه خودشو درمیان نیروهای اعزامی مخفی کرد اینگار روح بزرگ عدنان تحمل جسم کوچکش رانداشت ورفت تا کوهای سر به فلک کشیده کردستان وسردشت را شرمنده گامهای استوارش کند ورفت تاهمراه جاویدالاثر شهید رضا سفیدبرای همیشه چون سرو راست قامت شاهد مظلومیت رزمندگان خطه مظلوم کردستان باقی بمانند و پیکر به جا مانده اش در زیر اسمان کبود کردستان برای همیشه جاودانه شد.... ای کاروان که میروی شکسته دل به کربلا ببر به محضر حسین خبر زکربلای ما ....





با تشکر فراوان از دوست عزیزم اقای دانیالی نویسنده وبلاگ خوزنین زمین










خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.