شلمچه محل وصل زمین به اسمان ...........قسمت یازدهم
شهید رضا نیلی (شهید مظلوم شیمیایی
قسمت یازدهم
دوباره شب از راه رسیده بود ، خفاشان بیدار شده بودند و با پرتاب منورها به سمت این طرف خاکریزها سعی در تاریک نگه داشتن کنج دیوارهای خودشان بودند " دیوارهای بصره . ستون نیروهای گردان یا زهرا در روشنایی نور منورها بسان پرستوهای جا مانده در حرکت بود و مرتضی توکلی فرمانده گردان در کنار ستون ، دوشادوش بی سیم چی گردان حرکت میکرد اینگاراین دو به هم گره خورده بودند اگر مرتضی سرعت میگرفت به دنبالش بی سیم چی نیز سرعت میگرفت وهرگاه می ایستاد او هم " هراز گاهی از هم دور میشدند و دوباره بی سیمچی قدم هایش را تند میکرد و به فرمانده میرسید و گوشی بی سیم را تحویلش میداد از رفتار این دو معلوم میشد که خبری در راه است .حالا وارد دومین شبی شده بودیم که خواب با چشمانمان بیگانه شده و در زیر نور منورها به راحتی میتوانستی چشم های بچه ها را ببینی که انگار کوچکتر شده است و جور دیگری جلوه میکرد وقتی رزمنده ای میخندید فقط از چهره اش بصورت مصنوعی خنده پیدا میشد و چشم ها با چهره همخوانی نداشت نان و پنیر داخل بسته های کوچک همان بسته هایی که نامه کودکان دانش اموز داخلش بود سفره سیاری شده بود که بطور کسترده در سراسر ستون پهن شده بود واین بهترین فرصتی بود که بچه ها و فرماندهان میتوانستند شام بخورند اما حکایت نامه ها چیز دیگری بود ! بعد از یکساعت پیاده روی در زیر باران خمپاره ها به ضلع دیگری از زیر زمین بتنی بزرگ که با یک شهر برابری میکرد رسیدیم ، خستگی مفرط و بی خوابی باعث شده بود پوتین ها به پاهایمان سنگینی کند قبضه آرپی جی انگار یک تن شده بود و ما در بیست متری مقری بودیم که لشگر گارد محافظ بصره انجا بود ، لشگر 11 عراق ، لشگر خفاشان ،
مهدی درزی رامندی (برادرم ) پدافند ضد شیمیایی سال 65
انشب اخرین شبی بود که اقتدار و رضا نیلی میتوانستند از اکسیژن و هوای ازاد استشمام کنند ! اما فردا روز دیگری بود ، بوی سیر !! بوی شیمیایی اخرین تلاش و توان دشمن در ناتوانی مقابله با رزمندگان اسلام ! در امتداد خاکریزی به درازای یک کیلومتر ، گردان ما پشت خاکریز مستقر شد ، خاکریز انقدر به درهای ورودی زیر زمین بتونی مخوف عراقی ها نزدیک بود که حسین صلحجو تاکید می کرد بطور یک نفر درمیان میتوانید استراحت کنید یعنی یک نفر نگهبانی بدهد و نفر بغل دستی بخوابد ! خواب در دل دشمن !!! ان هم در جایی که هر چند دقیقه منوری روشن میشد وده ها خمپاره در گوشه و کنار منفجر میشد و اما فردا..........
،
شهید اقتدار تاریوردی (شهید شیمیایی در کربلای 5)
صبح صادق دمیده بود، بچه های پشت خاکریز با چشمانی که دو شبانه روز بود خواب را به خود حرام کرده بودند با صدای رگبار دوشکاچی های عراقی از جا پریدند، در زیر باران رگبار که به سمت خاکریز میبارید صدای یا مهدی تعدادی از نیروها به هوا خواست ، زخمی ها " نکهبانان زخمی ! بچه هایی که غافلگیر رگبار عراقی ها شده بودند ! و حالا ارپی جی زنان گردان باید پاسخ بزدلانی که پشت دوشکاها، قایم شده بودند و مدام و بی هدف دیوانه وار رگبار میگشودند را میدادند وچه ماهرانه این پاسخ را دادند! اقتدار تاریوردی و رضا نیلی درامتداد و انتهای خاکریز جایی که با ما زیاد فاصله داشتند شب اخر عمرشان را سپری کرده بودند و حالا که عراقی ها متوجه حضور گردان ها در ورودی زیر زمین بتنی شده بودند از هیچ اقدامی چشم پوشی نمیکردند ابتدا رگبار دوشکاها و بعد هم خمپاره های 60 و حالا هم که بوی سیر می امد ، شیمیایی خردل ، هدیه اربابان صدام ،هدیه مدعیان حقوق بشر به صدام ! طولی نکشید همه بچه ها ماکس ها را به صورت زدند اما در انتهای خاکریز همان جایی که خمپاره خردل به زمین خورده بود فرصتی برای این کار نبود !همانجایی که اقتدار و رضا و دیگران گازها را اول صبح استشمام کرده بودند! امبولناس شتابان به ان سمت میرفت و لحظه ای بعد این دو دوست با امبولانس از کنارمان رد شدند و وقتی امبولانس لحظه ای توقف کرد تا مجروحینی دیگر را سوار کند در امبولانس لحظه ای باز شد ، از کنجکاوی به سمتش رفتم ، اقتدار و رضا و چند نفر دیگر چهره هاشان سرخ شده بود و نفسشان به سختی وانگار با درد بیرون می امد ، دست دراز کردم تا دست بدهم اما رضا با اشاره فهماند نه خطر دارد و این دو پرستو هم چند روز بعد در بیمارستان بقیه الله پرواز کردند .......ادامه دارد
عکس هایی از جنایات استکبار و مدعیان حقوق بشر در دنیا
لطفا خردسالان و افرادی که ناراحتی قلبی دارند ادامه مطلب را کلیک نکنند
خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.