شلمچه محل وصل زمین به اسمان......شماره 5

از راست مرتضی درزی نویسنده وبلاگ ، ناشناس ،شهید ولی الله درزی ، ایوب قاسمی
پاسی از شب رفته بود و بچه ها همچنان داخل کانال نشسته بودند. سمت چپ و راست تا جایی که چشم کار میکرد همه بیدار بودند و با بغل دستی خود در حال گپ زدن بودند. خمپاره ای که چند متر جلوتر داخل کانال منفجر شده بود چند نفر را مجروح و شهید کرده بود. شب از نیمه گذشته بود که پیک گردان از راه رسید و فرماندهان گروهان را برای حرکت توجیه کرد. رمز شب دهن به دهن به همه ابلاغ شد و در یک لحظه همه آماده شدند اما باز از ولی الله خبری نبود. عزیزالله عظیمی رو به من با خنده گفت "ام شما دونسبج یعنی کا بشی یه ؟" یعنی این همشهری شما کجا رفته و من چند قدمی از نیروهای دسته رد شدم تا از وضعیت فرمانده دسته مطلع شوم که از پشت سر صدایش را شنیدم: بچه ها همه مواظب باشید که در حین عملیات همدیگر را گم نکنید امشب باید لشگر ما قرار گاه لشگر 11 را دور بزند و تا صبح باید کل قرارگاه سقوط کنه. از یک طرف هم بچه های تهران هستند و باید مسیر زیادی را پیاده روی کنیم تا با اونا دست بدیم و نماینده لشگر 8 نجف در عملیات امشب همین گردان ماست. تازه فهمیدیم ولی الله وقتی که غیبش زده بود برای توجیه شدن عملیات همراه فرمانده گروهان و فرماندهان دسته جلسه داشته است. خروجی کانال یک نفر قرآن را بالای سر بچه ها نگه داشته بود و بچه ها در حال رد شدن توقف میکردند و قرآن را بوسیده و پیشانی تبرک میکردند و رد میشدند. صدای به هم خوردن تجهیزات و صدای قدمهای بچه ها تنها صدایی بود که در بین صداهای انفجار به گوش میرسید. حالا دیگه از کانال خارج شده بودیم و پشت سر هم با شتاب در حال حرکت بودیم هر چقدر که از کانال دور میشدیم صداهای تیربار بیشتر میشد و حالا خمپاره نامرد هم سر و کله شان پیدا شده بود. بچه ها به خمپاره شصت خمپاره نامرد لقب داده بودند چون خمپاره های دیکه قبل از رسیدن به زمین سوت میکشیدند و فرصت پیدا میشد تا خیز پنج ثانیه بگیرند اما این خمپاره بدون اطلاع قبلی مثل جن از راه میرسید و فقط وقتی متوجهش میشدی که سهمیه ترکشش را دریافت کنی. در بین مسیر چند نفر مجروج شدند و مجتبی امدادگر دسته یه جورایی باند پیچی مختصری انجام داد و از انها گذشتیم تا حمل مجروح ها بیایند و آنها را به عقب برگردانند. جواد و اکبر پشت سرم در حرکت بودند و باز اکبر آقا شوخی هایش گل کرده بود و میگفت ما نفهمیدیم این الهی الغر دیگه چه جور دعاییه که شما تات ها میخوانید. گفتم اکبر جان خودت میدونی و میپرسی، میدونی که دعا نیست و یه جور شوخیه از اون نوع شوخی ها که واسه بچه ها خالی از لطف نیست مثل همون دعا که تو درس فارسی داشتیم همون دعا و دلمشغوله موسی و شبان و شبان با خدا و اکبر باز نمک میریخت و میگفت آخه دعای تاتی هم مگه داریم؟ .... گاهی حرکت دسته تند میشد و گاهی زمین گیر میشدیم و برای چند لحظه زمین گیر میماندیم تا منورها خاموش شوند و تا روشن شدن منور بعدی دو باره حرکت میکردیم. آره اکبر جان در تاتی به قوزک پا میگویند (غر) و اینم بچه های شوخ شال تبدیل به دعا کردند و واسه روحیه دادن گاهی میگن الهی الغر و خب بعضی از دوستان هم اولش ناراحت میشدند اما این رکابعلی اینقدر تکرار کرده دیگه عادی شده. سرعتمو تیزتر میکنم و دیگه منتظر جواب اکبر نمیمونم چون ولی الله آرپی جی زن ها رو صدا کرده تا تیر بار دشمن را خاموش کنند. با شتاب حرکت میکنم و جواد و اکبر هم پشت سرم می آیند. خمپاره های شصت مثل باران فرود می آیند و اطراف ستون زمین میخورند و گاهی یکی دو تا شهید و مجروح از ما میگیرند. با روشن شدن منور دوباره زمین گیر میشویم و صدای ناله کسی از درد به گوش میرسد. کمی جلوتر یک نفر به شدت از ناحیه پا مجروح شده است و از لابلای ناله هایش متوجه میشویم که تات است: "ای وای پی ام ابرو مه". صدای کتابعلی انصاری کاشف الغر است و حالا پایش از غر قطع شده است! او نا خواسته روی مین رفته است و حالا از شدت درد ناله میکند همراه اکبر بالای سرش حاضر میشویم و حالا وقتشه یه الهی الغر براش بگم تا شاید دردش یادش بره اما نگاه درد آلودش این اجازه را به دلم نمیدهد و الان بیشتر از هر چیز لازمه که به مجتبی کمک کنیم تا پایش که نه جای پایش را ببندیم!! تمام گاز و باند مجتبی کفاف این زخم را ندارد و خون مثل شیر آب فواره میزند. چفیه این دستمال چار خانه این پارچه همه کاره اینجا به مددمان می آید و پای کتابعلی را که هنوز پوتین پاره شده اش به آن آویزان است را محکم میبندیم. جای درنگ نیست و باید تیر باررچی های دشمن خفه شوند هر چند بی هدف و از ترس شلیک میکنند ولی برای ستون یک تهدید محسوب میشود و فقط از تیرهای رسام متوجه میشویم که بی هدف شلیک میکنند. این تیرهای رسام بر عکس خمپاه شصت نامرد نیستند و مثل یک گلوله آتشین سرخ رنگ خودشان را و مسیرشان را لو میدهند. تیر بارهای دشمن یکی پس از دیگری خاموش میشوند و صدای الله اکبر ولی الله به آسمان بلند میشود صدای توام با خنده عزیزالله عظیمی بلند میشود: فره دونسبج یاواش، نزدیک بود آتش عقبه آرپی جیت منو بسوزونه و با دست به شانه ام میکوبد شیری با جم دونسبج .........ادامه دارد
خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.