مردان بزرگ قصه های شلمچه
از راست ، شهید مجتبی درزی و حاج علی فرخ زاد
می گفت: تو نیزارها مخفی شده بودیم، دیگه صدای نفس کشیدن عراقی ها رو می شد شنید. منم یه نوجوون ۱۷-۱۸ ساله بودم یه هو ذهنم پرواز کرد به شهرمون مشهد. گفتم امروز چندمه؟ ۱۹ دی ماه ساعت حدود یک و بیست دقیقه ی بامداد. الان مثلا تو کوچه مون چه خبره؟ تو خیابونا چی می گذره؟ می دونن چی منتظر ماست؟ می دونن الان یه عده جوون تو دل دشمن وسط سرمای زمستون تو لباس غواصی نفس به نفس دشمن بد صدا دارن از دینشون دفاع می کنن؟
گرمای دست علیرضا رو از رو لباسم حس کردم: حسین جان یا علی مدد شروع شد.
اونشب بامداد ۱۹ دی ماه شصت و پنج بود عملیات کربلای پنج.
این حرفا رو با گریه کنار نهر خین برام می زد و گریه می کرد که از رفیقاش هم تو دنیا و هم اونور جامونده چون بچه ها زودتر از اون به آب زدند و رفتند.(به نقل از فیلم ساز)

امشب می خواستم ادامه متن خاطرات شلمچه را بنویسم و این متن رو هم پیش مقدمه قرار بدم و به یادخاطرات جانباز بصیر امیر رحیمی و عباس، مجتبی و رضا درزی، جانباز جواد لامعی، اکبر زارعی و شهید مهدی محمد رضایی و خیلی ها که در آن روزها سنشان بین 15 تا 18 بود و دنیایی از مردانگی بودند. اما فرصت نشد و از طرفی دیدم این مطلب و عکس ها خود دنیایی از حرفهای نا گفته اند لذا فردا شب ان شاءالله قسمت هفتم از ایثار دوستان را پست میذارم.

اینم یه عکس قدیمی از خودم به اصرار امیر عباس (پسرم)
خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.