رزمند حمید جعفری آرپی جی زن دسته 26 سال بعد از کربلای 5

                    

                     نشسته از چپ،1- جانباز امیر رحیمی2- عزیزالله عظیمی3-شهیدکریم اصغری4-شهید اقتدار تاریوردی

کل بچه های گردان در یک ستون به صف شده بودند و هر نفر با چند متر فاصله از نفر جلویی در حال حرکت بود. حالا دیگه اونقدر به خط مقدم نزدیک شده بودیم که صدای رگبار دوشکای عراقی ها با صدای انفجار خمپاره ها و شلیک آرپی جی هفت در هم آمیخته شنیده میشد و کل منطقه از منورهای عراقیا روشن شده بود. اما تا درگیر شدن گردان ما با عراقیا هنوز وقت باقی بود، بچه ها بعد از پیاده شدن از اتوبوس ها حالا یک ساعتی میشد که در حال پیاده روی بودند. صدای ذکر و صدای تلاوت آرام وجعلنا را به راحتی  میشد از نیروی جلویی شنید. دیگه بچه ها از هم دور بودند و هر آرپی جی زن فقط به کمکی های خودش دست رسی داشت و هر تیر بارچی هم به کمکی های خودش. اما فرماندهان دسته در کنار صف حرکت میکردند و تذکرهای لازم را گوشزد میکردند. شهید ولی الله هر وقت که می اومد از کنارمون رد بشه یا وقتی می ایستاد تا به آخر دسته سر بزنه و ما ازش رد می شدیم، در حال رد شدن به شوخی می گفتیم کربلا کربلا ما رو دارن می آرن!! و به ظاهر تبسمی میکرد و میگفت: "فره زارو قرار بیگیرا". جواد لامعی و اکبر زارعی هر دو کمکی من هر کدام غیر از سلاح کلاش خودشان کوله پشتی حمل موشک آرپی جی هم داشتند و خودم نیز با قبضه آرپی جی و شش عدد موشک با فاصله کمی از هم در حال حرکت بودم. جواد لامعی این نوجوان بی باک وچابک اولین بار بود که در عملیات شرکت میکرد اما روحیه خوبی داشت ولی اکبر زارعی جوان برومند زین آبادی عملیات دیده بود و با اون لهجه ترکی میگفت آقا مرتضی مشکل ما با جواد رو تو باید حل کنی. من که فکر میکردم قضیه جدیه حرکت قدمهامو کند میکردم و میگفتم چه مشکلی و اون با خنده و شوخی میگفت من میگم من بزرگترم اگه مرتضی انشاءالله شهید شد آرپی جیش به من میرسه  و تو باید کمک ارپی جیم بشی، اما این میگه نه اون همشهری منه و آر پی جیش به من میرسه!!! و جوادم که انگار ازین حرف اکبر کاملا بی خبر بود میگفت: "نه دورو مواجه" من کی گفتم و خنده اکبر فصل الختام میشد. این حالات شوخی واسه بچه ها تازگی نداشت و هنوزم همون صمیمیت بین بچه های جبهه ای وجود داره. حتی دیروز که رفته بودم از حمید جعفری عکس جبهه رو بگیرم تا تو وبلاگ بزارم که نداشت و تیرم به سنگ خورد، با خنده گفت خب حالا الان بیا با گوشیت ازم عکس بگیر و من گفتم مرد حسابی من عکسی رو میخواستم که  اون آرپی جی دستت بود. حرفمو برید و گفت خب حالا بیا با این بیل ازم عکس بگیر اینم یه زمانی وسیله دعوا بوده دیگه و هر دو خندیدیم!.... هر چقدر ستون به خط نزدیک میشه هیجان بچه ها هم بیشتر میشه تا جایی که حالا دیگه سر وکله خمپاره ها پیدا میشه و هر از گاهی سوت خمپاره 120 بچه ها رو نیم خیز میکنه و لبه تیز ترکشها به گردان خوش آمد میگه. ورودی محوری که مربوط به نقطه عملیاتی لشگر 8 نجف اشرفه کانالی به عمق یک متر امتداد داره و به دستور فرماندهان باید ستون وارد اون کانال بشه تا شرح وظایف بچه های گردان توسط فرماندهی از طریق فرماندهان دسته به بچه ها ابلاغ  بشه و این فرصت خوبیه تا در زیر جان پناه کانال نماز مغرب و عشاء رو خوند. بچه هایی که از قبل وضو داشتند در امتدادکانال نشسته و با پوتین در حال نماز خوندن بودن و بقیه هم در حال تیمم و عده ای هم در حال جابجایی تجهیزات نظامی بودند و سرتاسر کانال تا جایی که از پرتو نور منورهای دشمن به چشم میخورد همه در جنب و جوش بودند، حالا بعد از وارد شدن به کانال فاصله ها نزدیکتر شده بود و بچه ها میتونستند همدیگر رو ببینند. نماز که تمام شد همه در حالی که راحت کف کانال نشسته بودند و به صداهای ناهنجار انفجارها گوش میدادند حمید جعفری خیلی ریلکس پاهاشو دراز کرده بود و به شهید ولی الله میگفت خب شومه را چی دروم (خب شام چی دارین) و باب شوخی ها دوباره باز شد و ازون طرف صدایی اومد که میگفت (تی یره) یعنی دیزی داریم و صدای انفجار خنده بچه ها صدای خمپاره ها را به سخره میگرفت. اما این شوخی ها زیاد دوام نیاورد و بعد از چند لحظه داخل کانال غوغایی بر پا شد، مداحی با صدای زیبا آخرین قسمت زیارت عاشورا را زمزمه کرد و در پایان با سبک روضه گفت امشب بعضی از شما عزیزان شهید میشید، ای بسیجی ها ای بچه های مخلص جبهه، ای بچه های... و کریم اصغری هم، هم نوا با مداح صدای هق هقش بلند شد و فضا توفانی شد اما کسی نمی دانست قبل از طلوع خورشید کریم پرواز خواهد کرد و  .......  ادامه دارد