شلمچه محل وصل زمین به آسمان ........شماره 1
شوشتر دی ماه 1365 لشگر 8نجف اشرف چادر فرمانده گردان در حال نوحه خوانی ، بچه های دانسفهان ، قزوین ، شال، خوزنین و چها شهید به چشم میخورند ، شهید ولی اله درزی ،شهید لطف اله شیری، شهید کتابعلی انصاری ،شهید اقتدار تاریوردی وچند نفر هم جانباز

عباس و مرتضی دی ماه 1365 شوشتر
ولی اله گر چه سعی میکنه قیافه جدی داشته باشه تا اون ابهت و جذبه فرماندهی رو حفظ کنه ولی هر از گاهی یکی از بچه ها با شیطنتهای کوچولو جمع رو به خنده میندازه. بچه ها همه ساکت! همه ساکت! این صدای یکی از بچه های شوخ شاله که بلند شده و رو به بچه هایی که دور هم نشستند تکرار میکنه و وقتی همه ساکت میشن با لحنی که انگار داره مداحی میکنه میگه خب حالا همه با هم بگید الهی الغر الهی الغر!!! وصدای خنده بچه ها در گردان می پیچه و نگاه ها به طرف ما معطوف میشه و بیشتر از همه شهید کریم اصغری اخماشو تو هم میکنه و بچه ها خنده هاشونو می دزدن و رو به بچه ها با حالتی شوخی و جدی میگه اصلا ما تات ها هر جا باشیم یکی مون کمه و دوتا مون زیاد ، شهید ولی اله خودشو به من میرسونه و در حالی که سعی میکنه نخنده با اون زبون شیرین تاتی میگه: (ده پابش ای کم جمون را جف بزن مثلا ملای شه!) ده پاشو یه کم واسه اینا حرف بزن مثلا.... و بلند میشه و به بچه ها میگه آقا ساکت باشید، برنامه سخنرانی داریم. راستش دلم نمی خواد این فضای شوخی و خنده قطع بشه و یه جورایی خودمم از این حالات بچه ها خوشم میاد ولی دیگه فرمانده اعلام کرده و منم چاره ای ندارم جز اینکه اطاعت کنم، حمید جعفری دانسفهانی این رزمنده خاکی و بی ریا که در جمع بچه ها نشسته و آنقدر آرامه که گاهی اصلا انگار دیده نمیشه برای مقدمه صلوات میفرسته و خودشم جابجا میشه طوری که انگار چهار زانو تو مسجد انصاریا نشسته تا روضه گوش بده. عباس و رضا و مجتبی اله وردی هم دست کمی از بقیه ندارن و به چهره هاشون که نگاه میکنی انگار دارن میخندن. مجتبی اله وردی بر عکس بقیه که سعی میکنن خنده هاشونو مخفی کنن نمکی هم میپاشه و بقیه رو بیشتر تحریک میکنه. اون روز منم از حال خوبی که بچه ها داشتن استفاده کردمو حرفایی زدم که حسابی مجلس بی ریا شد و هممون خندیدیم و در پایان با حدیثی از امام علی (ع) حرفامو پایان دادم. حالا دیگه ولی اله هم با خنده به طرفم اومد و با همون لحن تاتی در حالی که یکی از دستاشو رو دوشم گذاشته بود گفت: (اما خداییش ته همونا بدتریشه ها!!!) یعنی اما خدایی تو از همه بدتری ها!! اون روز دیگه آخرین روزی بود که در شوشتر بودیم و باید آماده میشدیم تا به دانشگاه شهید چمران اهواز مقر دوم لشکر 8 بریم تا از اونجا برای ادامه عملیات رهسپار میشدیم. همراه ولی اله در میان قرار گاه در حال قدم زدن بودیم که یک موتور سوار دو ترک از کنارمون رد شد و انگار برق ولی الله رو گرفت و گفت: احمد کاظمی، احمد کاظمی، و موتوری چند متر جلوتر کنار سوله فرماندهی توقف کرد و با بچه هایی که اونجا بودن دست داد و مشغول صحبت شد. از اون طرفم محمدرضایی با دو تا از بچه های شال مثل من و ولی اله قدمهاشونو تندتر کردند تا سردار رو از نزدیک ببینن. جوانی خوش چهره با لباس خاکی و سر و صورت گرد و خاک گرفته در مقابل ما ایستاده بود. او کسی نبود جز پیروز میدان های نبرد میان حق و باطل. او شهید احمد کاظمی بود که بعد از جنگ فراق سرداران رو زیاد نتونست تحمل کنه و اونقدر در هجرشان سوخت تا آخر به وصال یار شتافت ..... ادامه دارد
خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.