شلمچه محل وصل زمین به اسمان ...........قسمت هشتم
شهید حسین درزی ، تاریخ شهادت 16بهمن ماه 1359 که بیشتر از یک ماه نتوانست غم فراق همرزمانش محمد و محمد باقر درزی را تحمل نمایدو به دوستان شهیدش پیوست سومین شهید دفاع مقدس در شهر دانسفهان روحش شاد و یادش گرامی باد

شهید حسین انصاری متولد 1332 ودر تاریخ 27 خرداد سال1364 ترور بدست منافقین در سحرگاه ماه مبارک رمضان 64 در هنگام وضو برای نماز صبح و هنوز خستگی نبرد در میمک و جنوب و دهلران را به تن داشت که تیر نفاق چندان امانش نداد و به دوستان شهیدش پیوست یادش گرامی باد . در روزهایی که مصادف با سالگرد شهادت شهید حسین درزی و یادمان شهید حسین انصاری در دعای ندبه دانسفهان بود، شایسته تر ان بود که در مورد خاطرات و نحوه شهادتشان می پرداختم ولی چون در زمان شهادت حسین درزی(بهمن 59 ) بنده دانش اموز راهنمایی بودم و شخصا سعادت همرزمی با ایشان را نداشتم لذا ادامه خاطرات کربلای 5 را می نگارم در مورد رفیقم شهید حسین انصاری یک پست جداگانه خواهم نگاشت و در مورد این سرداران شهید حسین ، محمد و محمد باقر درزی نیز ، به زودی خاطراتی از زبان همرزمانشان حاج یدالله درزی و حاج فرج الله فصیح رامندی وحاج یوسف قموشی و برادرانش اکبر اقا و قربان درزی و پسر عمویم حاج علی درزی رامندی پست خواهم گذاشت به شرط بقا ان شاالله
زمنده ایرانی در حال شلیک با دوشکا در عملیات کربلای 5
قسمت هشتم خاطرات کربلای 5
سوت دلخراش خمپاره 120 درست بالای سرمان به گونه ای که فکر میکردیم الان وسط سنگرمان خواهد افتاد، ما را زمین گیر کرد و در چاله سنگر ، خیز گرفتیم. اما شهید ولی الله چاله ای در دسترس نداشت ، صدای انفجار مهیبی از پائین خاکریز به هوا خاست و عباس و رضا و امیر ومن مثل موج زلزله به هم خوردیم اما از این خمپاره فقط همین دلهره نصیبمان بودچرا که چاله سنگر ان اندازه گود بود تا بتواند مانع برخورد ترکش به ما بشود ! همزمان با صدای انفجار که نه ، اما ثانیه ای بعد از ان صدای شهید ولی الله که حاکی از درد شدید بود به گوش رسید ، آی دده بمردیم !! سرا سیمه از سنگر برخاستیم و هنوز ترکشهایی که بطرف اسمان رفته بودند تازه به پائین می امدندو صدای جزجز سرد شدنشان ، هنگام برخورد با آبی که پشت خاکریز راکد شده بود به گوش می رسید،این نوع ترکش ها معمولا کم خطر به نظر می رسیدند اصلا ترکش ها ترس چندانی نداشتند،این صدای سوت خمپاره ها بود که دل ادم را از جا می کند و به هم می ریخت ،و هر لحظه احساس میکردی الانه که تکه تکه بشی و هنگامی که خمپاره در زمین منفجر میشد دیگر تمام بود و از بلاتکلیفی در می امدی ،حالا یا زنده می ماندی یا زخمی و یا پرواز! قامت فرمانده دسته در پس فروکش شدن گرد و خاکهای ناشی از انفجار نمایان شد ، از همه ما سالمتر بود و یا مهدی سر می داد ! انجا پائین خاکریز در سرا بالای کف خاکریز لم داده بود انگار به متکایی تکیه داه است ، ما از دو چیز وحشت کرده بودیم هم از صدای مهیب انفجار در دو قدمی سنگرمان و هم ازفریاد "ای دده ی فرمانده " و حالا با دیدن ولی الله که داشت می خندید خیالمان راحت شد ،دریافتیم که نباید چیز مهمی باشد اما با اشاره دست پایش را نشان میداد ، {ساق پایش را) و قادر نبود برخیزد ! ، میگفت فکر کنم قطع شده باشد !! ولی اینچنین نبود ، ترکشی به بزرگی یک گردو درست بین منتهی الیه گرت شلوار و لبه پوتین ، بین گرت شلوار و لبه پوتین! چنان جا خوش کرده بود که گویی یک نفر با سلیقه خاصی ترکش را در انجا کار گذاشته و حتی ذره ای خون از پایش نمی چکید، اما از به خود پیچیدن ولی الله و خنده های زورکی اش میشد عمق درد را تخمین زد او تلاش میکرد که صدای ناله ای سر ندهد مبادا روحیه بچه ها خراب شود مجتبی الله وردی امدادگر دسته حالا باید اینجا خودی نشان می داد باند و گاز استریل و بساطش را استادانه پهن کرد و در حالی که دستانش می لرزید اماده بستن پای ولی الله شد.او از شب گذشته در این چند ساعت زخم های بی شماری را بسته بود و حالا نوبت هم ولایتی اش ولی الله بود و اینجا به جای اینکه سنگ تمام بگذارد دستش می لرزید شاید به خاطرحس قرابتی بود که نسبت به او داشت ، ! عباس درزی از غافله عقب نماندو نمکی انداخت وگفت اول باید ترکش را دراورید بعد از آن زخم را بپیچی و یکی دیگر از بچه ها گفت اره نیمه بیشر ترکش بیرونه اول باید اونو دراورید مگه نمی بینید حتی خون هم نمی اید !! راست هم میگفتند به ظاهر فکر میکردیم این ترکش نباید عمق زیادی داشته باشد! نداشتن خونریزی به این فرضیه کمک میکرد که سطحی باید باشد طفلک امداگر حنایش زیاد رنگی نداشت و به نظرات همرزمانش گوش جان می داد خب حقم داشت همش چند روز دوره امدادگری گذرانده بود مگر؟ از قیافه اش معلوم بود که در تردید است چون در برابرنظرات بچه ها نمی توانست چیزی را رد یا تایید کند ، وگیج شده بود ودر این بین گیر کرده بود ! دوباره خمپاه فسفری سر و کله اش پیدا شد و بچه های نوجوان را در حالی که با حس مسولیت فاحشی دور فرمانده جمع شده بودند متوجه خود کرد ،وبا اشتیاقی دوباره به دود فسفری که با رنگ زیبا به هوا بر میخاست نگاه می کردند و از جرخ خوردن دود در اسمان که مثل دود کوره اجر پزی به هوا بر می خاست لذت می بردند ! (ددم وای، الون نانی شروع میکرنده ) این صدای ولی الله بود که از زیر تیغ مجتبی به گوش میرسید یعنی ای داد الان دوباره خمپاره ها باریدن میگیرند ! عزیز الله عظیمی شالی از راه رسید و محکم گفت نه اقا جان چیزی نیست که " نصف ترکش که مثل دم خروس بیرونه بکشید دربیاد و ببندید دیگه مگه امامزاد اس دورش جمع شدید اگه الان یه خمپاره دیگه بیاد که هر چی برا دونسبجه از بین میبره ! و خنده ولی الله به نشانه تایید بلند شد عزیزالله بی درنگ سر نیزه را از غلاف بیرون کشید و استادانه و با حس دانش و اعتماد به نفس بالا توام با خنده ای که سعی می کرد آنرا از دیگران مخفی کند ، لبه انرا به زیر ترکشی که نصفش بیرون مانده بود انداخت و سریع مثل جراحان زبر دست، ظرف کمتر از چند ثانیه با نهیب ترکش طرف هوا پرتاب کرد صدای نعره فرمانده دسته چنان به هوا خاست که عزیزاالله کم مانده بود قالب تهی کند خون مثل سر گوسفند فواره زد و ولی الله یادش رفت که فسفری چی بود ! چی شد ! فقط با صدای بلند عزیز الله را خطاب قرار داد که فره .....چالگ بکوشتی !! یعنی برا چالگ کشتی منو ! مجتبی حالا دیگه معمایش حل شده بود و سریع در حال پانسمان پای ولی الله بود لحظه ای بعد در حالی که من سمت راست و عزیزالله سمت چپ زیر شانه هایش را گرفته بودیم به طرف نهر اب کنار جاده در حرکت بودیم که تازه خمپاه ها باریدن گرفتند ، در اولین سوت خمپاره طفلک ولی الله را رها کردیم و خیز گرفتیم و ولی الله همراه فریاد به زمین افتاد تا رسیدن به نهر سه بار این عمل تکرار شد و ولی الله را به زمین زدیم تا اینکه سوار امبولانس کرده و خواستیم دیده بوسی کنیم که گفت این کارتان را تلافی میکنم و ما درست نفهمیدیم منظورش این بود که به او کمک کرده ایم یا زمین زده ایم کدام را میخواهد تلافی کند ؟ و ادامه داد از الان تو فرمانده دسته هستی اشاره به من داشت ،عزیز الله زد زیر خنده و گفت مگه اینکه من مرده باشم که بزارم این فرمانده دسته بشه و با شوخی ادامه داد تو دیگه جزو شهدایی برو ما خودمون یه کاریش میکنیم هنوزشکر خدا مرتضی توکلی و حسین صلحجو سر حال وقبراق و زنده ان خودشون فرمانده مشخص میکنن !! عزیزالله مرد شوخ مزاج و با مرامی بود اصلا در طول عملیات تا زمان مجروحیت خودم همینطوری بود با روحیه بالا و نترس و بی باک.هنوزم همون اخلاقوداره چند ماه پیش که دیدمش همین خاطره را تعریف کردیم و به جای خنده اما اشگ از چشم هر دوی مان در امد و یادی کردیم از شهید ولی الله درزی ! امبولانس راهی شد.حالا ما مانده بودیم و دسته ای که فرمانده نداشت ..................ادامه دارد
برای مشاهده تصاویر کربلای 5 لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
















خاطرات روزهای جنگ و عکس هایی از دوستان شهیدم.