روحانی شهید طباطبایی از ابیک                                         شهید مجتبی درزی رامندی

تلاشش در مقابل کنجکاوی ما بی فایده می ماند، فرمانده دسته فرمانده محبوب ما دوباره بغضش میشکند و بلند بلند گریه میکند و در لابلای گریه بریده بریده میگوید (مجتبی ... مجتبی شهید ... اوی ی ی) مجتبی شهید شده!! برای چند لحظه سکوت حاکم میشود. دیگر سئوالی باقی نمی ماند الا اینکه بپرسیم از کجا باخبر شده که مجتبی به شهادت رسیده است خیلی زود متوجه میشویم از طریق تنها تلفن دانسفهان که آنروزها جنب مسجد جامع جای صندوق قرض الحسنه فعلی بود خبر حاصل کرده که مجتبی را تشیع کرده اند. ناخودآگاه یاد دلتنگی هایش و یاد خند های مداومش و یاد والفجر 8 و یاد مادرش همه در ذهنم عبور میکند و اشک آرام از گوشه چشمم سرازیر میشود و با او هم نوا میشوم و رضا و عباس هم همچنان با چهره بهت زده خشک میشوند وحالا فرمانده آرام شده و حس فرماندهی اش گل میکند. او نمیخواهد قبل از اعزام به خط مقدم نیروهایش محزون باشند. او تنها فرمانده دسته ای است شاید که دافوس دیده است و خوب میداند روحیه در عملیات اصل است.و نباید پیش نیروهایش ضعف نشان دهد بخاطر همین آمده پشت  ساختمان و به دور از چشم بچه ها دلش را خالی میکند قبلا هم عباس او را بارها اینجا دیده بوده است و اینجا شاید محل مویه ها و درد دلهایش با خدا بوده  او در عملیات های زیادی شرکت کرده و از کنار پیکرهای خون آلود خیلی از دوستانش گذشته و حالا خوب میداند باید از چه راهی وارد شود و کهنه سوار میدانهای نبرد در حالی که اشکهایش را پاک کرده است با شوری خیبری فرمان میدهد( آلا آلا زوی آبا دابشوم غروبه را مجو حرکت کروم) زود باشید زود باشید بینم تا غروب باید حرکت کنیم  اما اشک امان نمیدهد. یک لحظه سرم را به شانه اش میگذارم و  برای لحظه ای هر دو زار میزنیم ... آخه مجتبی  در لشگر عاشورا تنها مانده بود چون کادر گردان زرهی در لشگر عاشورا بود و وقتی گردانهای قزوین  به لشگر 8 نجف منتقل میشوند او باید میماند تا از لشگر شهید مهدی باکری آنجا که در فضای عارفانه اش خو گرفته بود به جایگاه والای شهادت پر می گشود. بهمراه شهید ولی اله درزی به گردان بر میگردیم. روحانی بلند قدی با لباس بسیج در حالی که عبای مشکی به دوش انداخته به چشم میخورد که بچه های شال و دانسفهان و ارداق به دورش حلقه زده اند. جلوتر میروم متوجه میشوم سید مرتضی حسینی شالی است. با دیدن سید مرتضی در حالی که هنوز دلتنگ مجتبی هستم بطرفش میروم و بعد از چند لحظه صدای اهنگران قطع میشود و نوای اذان ظهر طنین انداز میشود. نماز جماعت به امامت سید مرتضی برپا میشود و بچه های گردان یا زهرا بهمراه دیگر گردانها به صف میشوند الله اکبر.نماز ظهر.. . بعد از نماز ولی اله در حالی که برگه سفیدی در دست دارد و هنوز آثار گریه در سجده طولانی نماز در اطراف چشمانش بچشم میخورد بالای سرم آشکار میشود ( اوری اوری ای وصیت نومه چمن را بنیس دا مجو نیروون آمادا کروم دا بشوم) پاشو یک وصیت نامه برایم بنویس تا نیروها را برای رفتن حاضر کنیم ، با اینکه آرام و قرار ندارد به اصرار من در کنارم می نشیند و در حالی که یک زانویش را بغل کرده میگوید: راستی تو قرار بود قصه پیشانی مجتبی را برایم تعریف کنی. آخه گوشه پیشانی و سرش یک سوختگی قدیمی داشت. نا خودآگاه یاد هور العظیم می افتم و آنجا که مجتبی میگفت بچه که بودم یک روز مادرم به مسجد میرود و وقتی برمیگردد متوجه میشود زیر کرسی بوی کباب می آ ید ( و یاد خنده مجتبی و ریسه رفتنش هنگام تعریف کردن این ماجرا حالا دیگه آزارم میداد و دلتنگش میشدم) هیچی آقا سریع پتو را کنار میزند و میبیند فقط پاهایم بیرون است و با صورت تا گردن  رو آتش تنور کرسی افتاده ام. خلاصه مرا به قزوین میبرند و دکترها جوابم میکنند و تا چند روز که مادرم خودش را مقصر میدانسه یک شب  خوابی  میبیند در عالم خواب یک خانم سبز پوشی یک کودک زیبا روی دستانش میگذارد و میگوید این امانتو برام نگهدار و بعد از آن همه امیدوار میشوند که خوب میشوم و همین طور هم میشود و پارسال وقتی که به مرخصی رفته بودم  مادرم از مشهد بر میگشت یک دفعه برادرم مرتضی دوان دوان در حالی که میخندید آمد و گفت زود باش ننه اومده و فقط سراغ تو رو میگیره و فکر میکنه شهید شدی. خلاصه وقتی رفتم پیش مادرم مرا بغل کرد و آرام شد و شب مرتضی گفت ننه یعنی مجتبی اینقدر برات عزیزه فقط سراغ اونو میگرفتی پس ما چی؟ و ننم گفت: نه بالام مشهد که بودم همون زن سبز پوشو دوباره خواب دیدم و اومده بود مجتبی رو ازم پس بگیره بخاطر همون تو مشهد هم همش به فکر اون بودم... .و من این نقل قول را  تعریف میکردم و ولی الله همچنان اشک میریخت. بقیه ماجرای مجتبی در پست جداگانه  و همچنین خاطرات عملیات کربلای 5 در پست بعدی تقدیم می شود .... امروز غروب که بیرون بودم  یکی از دوستان پیام داد که یادته در همچین شبی کجا بودیم ؟امشب شب شهادت مجتبی است و این چند خط فقط قسمتی از خاطرات آن شهید والا مقام است و در پستهای آینده از رشادت های آن سرو همیشه ایستاده تقدیم می دارم و به قول شهید همت قدم بر می داریم برای رضای خدا حرف می زنیم برای رضای خدا شعار می دهیم برای رضای خدا و میجنگیم برای رضای خدا همه چیز همه چیز همه و همه خاص  خدا باشد که اگر چنین شد پیروزی نزدیک است و امید روز وصالش. التماس دعا