حاج شیخ علی اکبر بالای منبر مثل همیشه سخنانش رو با الحمدلله اغاز کرد وحماسی حرف میزد واز سکوت حاکم در مجلس میشد فهمید که منبرش حسابی گرفته وروحیات مستمعین هم به این فضا کمک میکرد تاهراز گاهی گریز به کربلا بزنه و ویادی از شهدای کربلا کنه بچه هایی که از جبهه برگشته بودند نیز در جمع مردم عزادار حضور داشتند البته بجز کیومرث که حالا عکس بزرگش کنار عکس قدرت اله وشهدا اون بالا دیوار مسجد به چشم میخورد ،شلوار خاکی جبهه و پیراهن تیترون که به روی شلوار می انداختندتقریبا مد جبهه ای ها شده بود بعد از روضه واتمام مجلس علی لامعی بالای چار پایه بزرگی ایستاد باکمک دیگر بچه ها عکس بزرگی که از قزوین اورده بودند وبه روی ان نوشته شده بود شهید فرج اله فصیح رامندی فرمانده گردان حضرت رسول را درکنار شهدا ودوستانش محمد ومحمد باقر درزی نصب کرد دیگه تثبیت شده بود که شهید شده هرچند جنازه ای برنگشته بود ولی نقل قول دوستانی که موقع عقب نشینی درجزیره مجنون مشاهده کرده بودند تقریبا اب پاکی به دست همه ریخته بود که دیگه منتظرش نباشید روزها پشت سر هم گذشت ودراین گذر زمان خیلی از بچه ها چند بار به جبهه اعزام شدند وبرگشتند ولی اثری از جنازه فرمانده گردان وجود نداشت حتی خیلی از محورهای ازاد شده خط مقدم بنام شهید فصیح رامندی نام گذاری شده بود . یکی از روزهای خاطره انگیز تقریبا یازده ماه بعداز عملیات خیبر درست روزهایی که درفکر برگزاری سالگرد شهادتش بودیم یک خبر تکان دهنده فضای دانسفهان را پر کرد وهمه مردم را کنار مسجد جامع کشاند خبر این بود نامه فرمانده گردان از عراق امده است !!
باور کردنی نبود !! هرکسی خبر را میشنید بهت زده میشد. در گوشه وکنار حیاط مسجد وجلوی بسیج جمعیت زیادی به چشم میخوردند
هرچند نفر دور هم حلقه زده بودندو منتظر بودند تا ببینند چه خبره هیچکس نمیدانست چیکار باید بکنه اصلا معلوم نبود این خبر چطور واز کجا پخش شده وتقریبا همه گیج بودیم تا اینکه ماشین وانت تویوتا که به روی ان بلند گو نصب شده بود از راه رسید و باب اله درحالی که معلوم نبود میخندد یا از شوق گریه میکنه پیاده شد بادیدن برادر حاج فرج همه نگاهها به طرف او برگشت همه لحظه شماری میکردند و بهت زده شده بودیم در لابلای جمعیت بیشتر ازهمه بجه های جنگ بی تاب بودند تااینکه باب اله بالای وانت ایستاد میکروفن را گرفت وبی مقدمه نامه ای که دردست داشت را خواند خودش بود نامه فرج اله بودولی احوال پرسی معمولی نبود چون جملاتی داشت که مبهم بود(سلام مرا به پدر بزرگم برسانید اخه او که پدر بزرگ نداشت وبعدها معلوم شد منظورش امام بوده است ) ولی خودش بود واقعیت . واقعیت این بود که او زنده است واین چیزی بود که خوشحالی را به ارمغان اورده بود درپایان نامه گفت دراینجا شما را به خدا میسپارم وقلم را به حافظ .باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش برجفای خارهجران صبر بلبل بایدش ای دل اندر بند ذلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش و سلام مرا به بچه های میکده قزوین(منظورش سپاه قزوین بود) برسانید والسلام نامه را که خواند دیگه نتونست بیشتر ازین بغضشو کنترل کنه وبلند بلند گریه کرد گریه شادی بود وگریه دلتنگی وتا امروز او برادر دو شهید بود وحسابی تنها مانده بود ولی دیگه خیالش راحت شده بود که فرج الله برمیگرده ودیگه لازم نیست منتظر جنازش باشه !!باور کردنی نبود ودر هاله ای از ابهام وشادی و اشک همه متفرق شدند واونروزها بحث داغ زنده بودن فرج اله نقل مجالس شده بود یکی میگفت اخه بی سیم چیش گفته من خودم دیدم رفت زیر تانک ولی هیچکس را مقصر نمیدانستند چون میدونستند در شرایط جنگ ازین اتفاقات زیاد میفته اما علی لامعی(عبدالعظیم) به چیز دیگه ای فکر میکرد واون اینکه این عکس بزرگ رو چه جوری ازون بالای مسجد ورداره؟!! ووقتی ورداشت کجا بزاره؟!! یا چیکار کنه ....اخه علی اونروزا یه عضو دائمی بسیج بود و تومراسمهای بسیج اینگونه امور رو عهده دار شده بود ادامه دارد