رحلت پیامبر اکرم (ص)

بار دگر مدینه غمی تازه دیده است
داغی دگر به جان و دل او رسیده است
تنها مدینه نیست که در سوگ و ماتم است
ماتم نشین و غم زده هر آفریده است . . .

بار دگر مدینه غمی تازه دیده است
داغی دگر به جان و دل او رسیده است
تنها مدینه نیست که در سوگ و ماتم است
ماتم نشین و غم زده هر آفریده است . . .

از راست: شهید قدرت الله و شهید کیومرث فصیحی

حاج فرج الله فصیح رامندی فرمانده گردان حضرت رسول در اسارت و توفیق زیارت
خورشید درست وسط اسمان بود و گرمای خوزستان چیزی نبود که بتوان مدت زیادی را در زیر تابش نورمستقیم خورشید دوام اورد اما سراسر محوطه انرژی اتمی اهواز پر بود از گردانهای تازه نفسی که سراپا گوش شده بودند تا از سخنان فرمانده لشگر خط شکن 17 علی ابن ابی طالب بهره ببرند، انرژی اتمی اهواز حدودا در 20 کیلومتری ابادان واقع شده بود، این ساختمان عظیم مقر لشگر 17 بود . سردار زین الدین که انگار بغض گلویش را میفشرد و کلمات را پشت سرهم و حماسی بیان میکرد گفت: برادران در این عملیات بهترین نیروهای مخلص بسیج و فرماندهان گردانها به شهادت رسیده اند تا جزیره مجنون ازاد شده است، فرج الله فصیح رامندی از زبده ترین فرماندهان گردان ما در حالی که پشت بیسیم فریاد میکشید تانک های دشمن در چند متری ما هستند حتی یک قدم عقب نشینی نکرد و در جزیره مجنون همراه کادر گردان حسین وار جنگید و به وصال یار رسید ، شما ای بسیجیهای روح الله بدانید که اکثر کادر لشگر همین برادران سپاهی بیش از شش ماه است که به مرخصی نرفته اند تا این عملیات به ثمر نشسته است، خود من دخترم بدنیا امده است و هنوز او را ندیده ام درحال حاضر مهم اطاعت از فرمان امام است و من از شما خواهش میکنم حسین وار و استوار و ثابت قدم باشید تا انتقام شهدا را از دشمن بعثی بگیریم. و در این هنگام صدای تکبیر رزمندگان به اسمان طنین انداز شد و سخنرانی به پایان رسید.
همه مطمئن شدیم که فرج الله را دیگر نخواهیم دید و نوای نوحه خوانی توسط حاج صادق اهنگران در لشگر طنین انداز شد .
چون در جزیره پرچم قران به پا شد صوت خوش تکبیر بر فوق سما شد
رزمندگان در حال نوحه خوانی بودند و بچه های قزوین و دانسفهان در فراق فرمانده گردان اشک میریختند. ادامه دارد...


سال 1364 بانه _پایگاه مرزی روستای حاج عبدل و هرمیدل . و بقیه رزمندگان قزوین
از راست:شهیدان زرینی ،بحرانی، ابراهیم زاده . نفر اول سمت چپ:شهید بریانی

-چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..
-پاشو،من دارم نماز شب میخونم کسی نیست نگام کنه!!!
یا مثلا میگفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار نفر مومن رو بگو تو قنوت نماز شبم کم آوردم!
مسعود احمدیان هرشب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب..عادت کرده بودیم!
بعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!
**************************
3- وقتی می رفتند پیش حاجی برای مرخصی، میگفت:«من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم..شما هنوز نیومده کجا میخواین برین؟!»
کلی سرخ و سفید می شدند و از سنگر می آمدند بیرون.ما هم می خندیدیم بهشان.بنده های خدا نمی دانستند پدر و مادر حاجی پنج سال است فوت شده اند!!
***************************
4- بیست نفرهم نمی شدیم که صدای تانک هاشان آمد.حسن رحیمی فرمانده مان دادزد همه از سنگرها بیرون.فکر کردیم میخواهد فرمان حمله یا عقب نشینی بدهد.
-شروع کنید به سرو صدا کردن، هم دیگه رو صدا کنید زود باشید!
تکبیرها و داد و فریادها همان،عقب نشینی آنها همان..فکر کرده بودند خیلی زیادیم!


کاروان می اید از شهر دمشق
برسر خاک شه سلطان عشق
کاروان باخود رباب اورده است
بهر اصغر شیر واب اورده است
کاوان امد ولی اکبر نداشت
ام لیلا شبه پیغمبر نداشت
کاروان امد ولی شاهی نبود
بر بنی هاشم دگر ماهی نبود
اربعین امام حسین (ع)تسلیت باد




آیا می دانید خدا کجاست؟؟؟
خدا در قلب مادری است که برای مداوای فرزندش کلیه اش را می فروشد.
و خدا در قلب کودکی است که درهمسایگی حاجی از فقر ناله می کند وحاجی در بین عرب ها به دنبال خدا می گردد...(منبع وبلاگ ارزوی من شهادت )